يک صبح سرد بهاری٬ ساحل چمخاله

شب قبل اينجا طوفان بود.باران تند و بی وقفه روی شيروانی می‌باريد و چنان سرو صدا می‌کرد که خواب از من دور شده بود.باد زوزه می‌کشيد و صدای طوفانی دريا از دور شنيده می‌شد.همه همسفران خواب بودند. به آرامی کنار پنجره رفتم و چراغ حياط را روشن کردم.درختها در باد تکان می‌خوردند و باد قطرات ريز باران را به شيشه می‌کوبيد.سگ نگهبان که با زوشن شدن چراغ بيدار شده بود پارس کرد ولی صدايش در صدای طوفان گم شد.خيس شده بود.کنار پنجره آمد و با معصوم ترين چشمها مرا که سرم را به شيشه چسبانده بودم نگاه کرد.با وجودی که هميشه و از بچگی از سگ می‌ترسيدم ولی برای اولين بار دلم برايش سوخت.برای داشتن يک سقف و يک بخاری احساس گناه کردم...صبح هوا باز شده بود.روی همه برگهای تازه جوانه زده بهاری خيس بود و همگی سرحال بودند.سگ با خوشحالی دور حياط می‌دويد و ما ٬مسافران آخر هفته تهرانی٬ هوای تميز را چنان می‌بلعيديم که انگار به زودی تمام می‌شود! برای قدم زدن به کنار ساحل رفتيم.ساحل شنی٬ مسطح و زيبای چمخاله همگيمان را ساکت کرده بود. دريا آرام از طوفان ديشب موجهايش را روی ماسه های خيس رها می‌کرد.روی زمين ٬کمی جلوتر از آن جايی که موجها در ماسه ها فرو می‌روند صف طولانی ای از لاشه های ماهی افتاده بود.بزرگ و کوچک. با چشمهای هنوز باز.ماهيهايی که طاقت طوفان ديشب را نداشتند و دريا آنها را روی خشکی جا گذاشته بود.چند تايی هنوز زنده بودند.آنها را به دريا انداختيم و ازشان خواستيم سلام همگی ما را به بقيه ماهيهای دريا برسانند....باز هم از سقف و بخاری ديشب حس غريبی داشتم ...ديگر به لاشه ماهيها نگاه نکردم.

***

ميرزا قاسمی ممنوع!

به عشق ميرزا قاسمی و باقالا قاتوق رفتيم به يک رستوران محلی نزديک لاهيجان. پيرمرد گفت که ميرزاقاسمی ندارند! داد و هوار ما بلند شد! حق به جانب گفت که دستور وزارت بهداشت است.ما تمام راه تا تهران در اين باره حرف می‌زديم که چرا ميرزاقاسمی از طرف وزارت بهداشت ممنوع شده.نميدانيم به خاطر تخم مرغ آن و آنفولانزای مرغی است يا کلا پيرمرد دروغ گفت که سر و صدای ما را بخواباند.ولی می‌دانيم که بايدبساط کباب کردن بادمجان را برای پختن ميرزاقاسمی خانگی به زودی برپا کنيم ...

***

روز کارگر و هياهوی افزايش حقوق

کسانی که دست اند کار حقوق دادن يا حقوق گرفتنند به خوبی می‌دانند اين روزها چه هياهويی برای افزايش حقوقها و نحوه بستن قراردادها به راه افتاده است. قصد ندارم مثل هميشه غرغر کنم و از قوانين بی سر ته بگويم که حتی خود قانون گذار هم نميفهمدشان و از عدم هماهنگی سازمانها که مثلا اداره ماليات و بيمه و وزارت کار هر کدام ساز خودشان را می‌زنند و يا از سايت وزارت کار که برای ديدن بخش نامه ها به آن مراجعه کرديم و مال اوائل سال ۸۴ بود!‌ ولی دوست دارم بگويم که به دليل همه اين بی‌نظمی‌ها چقدر کارگر اخراج شده اند و چقدر کار عقب مانده است و چقدر زندگی آينده اش تيره و تار شده است و همه اينها درست در آستانه روز جهانی کارگر. قانون کار ما همه جايش به طرز احمقانه ای به نفع کارگر است ولی هر روز کارگر بيشتری از کار برکنار می‌شود و حق و حقوقش از بين می‌رود....خوشحالم که جز‌ء قانون گذارها نيستم و بار سنگين همه اينها به دوشم نيست. تنها٬درآستانه روز کارگر ٬آرزو می‌کنم شجاعت و عقل اين را داشته باشيم تا از همه اين پيش آمدها برای جهانی متعالی درس بگيريم.

لینک
۱۳۸٥/٢/٩ - نیلوفر