کارگار آموزشی رهيافتهای مشارکتی

خلاصه ماجرا

اينکه پای من چگونه به اين سمينار/کارگاه باز شد داستان طولانی و ناتمامی دارد که شايد٬روزی که به سرانجام رسيد٬ درباره اش بنويسم.ولی خوشحالم که سری اتفاقات دست به دست هم داد تا من دو روز گذشته را در کنار دخترها و زنانی بگذرانم از کليه نقاط ايران.از بوشهر و آبادان و اهواز و سيستان و اصفهان و گرگان و قائم شهر و شهرکرد و رشت گرفته تا چندين دهات اطراف سمنان و شيراز و کرج و از همه جالبتر اینکه همه ما دور هم جمع شده بوديم که بياموزيم چطور می‌توانيم در کنارهم و با هم مشارکت کنيم تا به اهداف مشترکمان (که در اينجا حفظ محيط زيست بود) برسيم.

سگ و درخت و خنده و اميد

محل برگزاری کارگاه در باغ بسيار زيبای پر درختی  بود ٬نزديکی کرج و مربوط به سازمان منابع طبيعی که پر از سگ بود (من بسيار از سگ می‌ترسم!)‌ و مثل هر سازمان دولتی ديگری خاموش و غم گرفته بود . انگار که همه چيز غبار نا اميدی و غصه گرفته باشد. ولی گروه شاد ما ٬ که خوشبختانه همگی هيچ نصبتی با دولت نداشتند!(ما همگی عضو يک سازمان غير دولتی NGO  برای حفظ محيط زيست هستيم)‌ پر از اميد و خنده ٬در هر سن و سالی٬ در سراسر اين باغ می دويدند و آرزوها و روياهای پرشورشان را با هم تقسيم می‌کردند.دلم می‌خواست اين دوستان نا اميدم که همگی تنها راه چاره را در مهاجرت می‌بينند اينجا بودند و همه شور و شوق آن دختر بيست ساله سمنانی را می‌ديدند که چه نقشه ها در سر نداشت تا از فرمانداری و آموزش و پرورش برای نفوذ در مدارس سمنان استفاده کند و طرحهای آموزشی اش را برای خانواده ها به همراه دوستان اش در همين سازمان به اجرا بگذارد و يا آن خانم پير نازنين هفتاد و چند ساله را که با کمر خم شده و پوست چروک خورده‌اش در همه کارهای مشارکتی کارگاه با اشتياق فراوان شرکت می‌کرد تا به ما جوانها بگويد هرگز و هيچ گاه نا اميد نشويم و هميشه تلاش کنيم.

علوم انسانی و ما بچه های فنی مهندسی!

با وجود علاقه زيادی که به علوم جامعه شناسی و روانشناسی و ادبيات و مديريت دارم ولی به دليل خاصيت رياضی/مهندسی ذهنی ام  هميشه اين علوم انسانی کمی به نظرم خنده دار و مسخره می‌آيد! مخصوصا زمانهايی که سعی می‌کنند با روشهای رياضی/منطقيشان چيزها را اثبات کنند! مدرس اين کارگاه دو روزه با تمام وجود سعی داشت به همگی ما بياموزد که چگونه می‌توانيم در يک سازمان غير دولتی ٬منابع مالی و انسانيمان را به طور مشارکتی مديريت کنيم . حرفهايش درست و روش کارگاهيش بسيار برايم ديدنی و آموزنده بود ولی چه کنم که مجبورم بگويم کنم مقدار زيادی از حرفهايش و روشهايش خنده دار و حرص درآر بود! ما بچه های مهندسی ٬بسياری از مسائل آنقدر برايمان واضح و روشن و منطقی است و آنقدر سريع در ذهنمان برنامه ريزی می‌کنيم و سبک و سنگين می‌کنيم و تصميم می‌گيريم که اين حرفهای علوم انسانی و تئوريهايشان گاه برايمان تعجب بر انگيز می‌شود. ولی اعتراف می‌کنم من علاوه بر آشنايی با انسان هايی بسيار خوب و دوست داشتنی٬ چيزهای مفيدی هم از اين کارگاه آموختم . مهمترين آنها اين بود:

گوش دادن فعال يعنی شجاعت اين را داشته باشيد که نظرتان را عوض کنيد!

فکر می‌کنم از اين به بعد به حرف همه انسانهای اطرافم به طور فعال گوش بدهم.

 

لینک
۱۳۸٥/٢/۱۱ - نیلوفر