تصميمهای مهم

به آرزوهای کودکی و نوجوانی‌ات که نگاه می‌کنی٬‌بعضيهاشان خنده دار به نظر می‌رسد ولی بيشتر آنها هنوز آنقدر شيرينند که باز دوست داری مثل گذشته٬سرت را به شيشه مينی بوس سرويس مدرسه تکيه دهی و در رويا غرق شوی و بی‌صبرانه منتظر باشی تا آينده ات از راه برسد.و فکر کن چقدر غم انگيز می شود وقتی ببينی چندتايی موی سفيد در بين موهايت می‌درخشند و تو هنوز خيلی از آن آروزها را حتی شروع هم نکرده ‌ای ... خودت را توی آينه نگاه کن.هنوز جوانی و شاداب. و مطمئن باش که هنوز می‌توانی... شروع کن...من با همه وجودم به تو کمک می‌کنم که همانی بشوی که آروزيش را داشته ای ...فقط بدان فرصت چندان نداری ..آينده تو خيلی وقت است که از راه رسيده است.

***

رقص در غبار

فيلمنامه زيبای چهارشنبه سوری غافلگيرم کرد ولی با ديدن اولين فيلم اصغر فرهادی روی VCD و در خانه تازه فهميدم چهارشنبه سوری يک اتفاق نبوده است. رقص در غبار يکی از محکمترين و زيباترين فيلمنامه‌های اخير را دارد. از ساخت و کارگردانی و بازی بسيار زيبای بازيگران٬مخصوصا فرامرز غريبيان نمی‌گويم .حرفم بيشتر از فيلمنامه است. رقص در غبار حکايت عميق عشق است.آنقدر عميق و از ته دل که نفست را بند می‌آورد. هيچ ذره ای در فيلمنامه اضافه نيست .همه چيز به جای خود و در امتداد هم قرار گرفته اند تا درباره انسان بگويند. فرهادی هيچ در پی اين نيست که عشق را تعريف کند که بفهمد اصلا وجود داشتن انسان يعنی چه. او ٬خود انگار دربرابر اين همه پيچيدگی٬ناتوان و بی جواب است.پسر جوان عاشق است.نه فقط عاشق ريحانه بلکه عاشق زندگی است. عاشق پدر و مادرش٬عاشق بيايان٬عاشق کار ...هيچ چيز جز عشق برای پسرک معنا ندارد.پيرمرد مارگير به نظر می‌آيد نقطه مقابل پسرک باشد .بريده از زندگی و غوطه‌ور در کثافت و تهوع ولی فرهادی به آرامی در طول يک ساعت و نيم مرد مارگير را می‌شکافد و در آخر به همه ما ‌می‌فهماند که مارگير چقدر عاشق است.آنقدر عاشق که از حد فهم من و تو و پسرک می‌گذرد.  عاشق زندگی.و درست جايی که تو فکر می‌کنی داری به معنای انسان پی می‌بری پسر با برداشتن پولها کاری می‌کند که بفهمی برای عشق هيچ حد و مرزی نيست...که تو بيهوده سعی نکن بشناسيش .آنقدر پيچيده و سردرگمت می‌کند تا در وجود خودت هم شک کنی. همه اجزای فيلمنامه سرجای خودشانند. حلقه ازدواج٬مار٬ماشين قراضه٬ جهنم و بهشت پسرک٬ مادر بدنام ريحانه٬ مهريه٬ وام ازدواج ...رقص در غبار را می‌توانم بارها ببينم و هربار باز هم حيرت کنم از انسان بودن. از معنای وجود داشتن ...و از سوال بی‌جواب عشق.

لینک
۱۳۸٥/٢/۱۳ - نیلوفر