دلخوشی‌های ساده ما در يک شب جمعه خيلی معمولی

پنج‌شنبه شب‌هايی که در آنها نه از ميهمانی‌های خانوادگی خبری هست و نه از دور هم جمع شدنهای دوستانه٬آرامش هفتگی خانواده ماست. عصر در حالی که کتاب می‌خوانيم و چای تازه دم خوشرنگ را با خرما و توت خشک و کشمش می‌نوشيم دو نفری فکر می‌کنيم که اين بهترين شب هفته را چگونه بگذرانيم. هنوز هوا روشن است که راهی مرکز خريد آرين می‌شويم. هميشه چرخ زدنهامان از لباس فروشی ها و مانتو فروشی‌ها شروع می‌شود و به شهر کتاب ختم می‌شود.با پسر فروشنده از نمايشگاه کتاب و کتابهای جديد گپ می‌زنيم و با دستهای پر از کتاب و سی دی دوباره سوار ماشين می‌شويم .همه غرور بی خودمان را زيرپا می‌گذاريم و سی دی جديد بنيامين (که تازگيها هر کجا می‌روی می‌شنويش و همه جا درباره اش می‌خوانی)‌ را بلند می‌کنيم و در حالی که خوش و خرم هستيم به شعرهای بی ‌سر و تهش می‌خنديم و ته دلمان هم کيف می‌کنيم! مقصد بی‌هدف بعديمان مرکز خريد اسکان است . به اميد اينکه عکسهايمان را بدهيم عکسباران چاپ کند. با پيرمرد نازنينی که جای پارک برايمان نگه می‌دارد (در کوچه پشتی ساختمانهای اسکان) گپ می‌زنيم و با او وخانواده اش در شهر آبيک آشنا می‌شويم . به جای عکسباران سر از کفش فروشی در می‌آوريم و من يک کفش خوشگل می‌خرم و خندان می‌شوم و زير لب آهنگهای بيامين را زمزمه می‌کنيم . در مغازه لگو فروشی کلی لگو بازی می‌کنيم و بعد در رستوران همانجا درحالی که  درباره پيرزنی حرف می‌زنيم که بساط قلاب دوزی هایش را جلوی در رستوران پهن کرده بوده و من کلی باهاش رفيق شده بودم و ازش خريد کرده بودم ٬غذای دلچسبی می‌خوريم و مسائل دنيا و ايران را حل می‌کنيم . ماشين سواريمان در خيابان هميشه دوست داشتنی وليعصر و ديدن آدمها يک ساعت ديگر طول می‌کشد و نمی‌فهميم چرا سر از ميدان وليعصر و بلوار کشاورز و پارک لاله در می‌آوريم. يک ساعتی در پارک پر از خاطره لاله قدم می‌زنيم و به کوچولوهايی که دور فواره ها می‌دوند می‌خنديم و پسرهای جوانی را که پوست تخمه هايشان را روی زمين می‌اندازند نصيحت می‌کنيم و از هوای دلچسب پارک و خنده و شادی خانواده هايی که بساط شامشان را روی چمنها پهن کرده اند لذت می‌بريم.و يواشکی دخترها و پسرهای جوانی را ديد می‌زنيم که روی نيمکتهای تاريک دست هم را گرفته اند و عاشقانه به هم نگاه می‌کنند. نزديکهای ساعت ۱۱ شب٬ برای ديدن فيلم آتش بس (آخرين ساخته تهمينه ميلانی)‌ راهی سينما آفريقا می‌شويم و از ميدان شلوغ وليعصر و ويترين مغازه ها و دستفروشهای کنار خيابان می‌گذريم در حالی که از شنيدن آهنگهای جديد گروه بلک کتز کمی پائين تراز سينما در کنار بساط يک بستنی فروش متعجب شده ايم. دو ساعت بعد را در کنار زن و شوهر خوش تيپ و خوشگل و پولدار خانم ميلانی می‌خنديم و خوشحاليم از اينکه خانم ميلانی دست از شعارهای بی‌ربطش برداشته و دو ساعت شاد را به همه سالن پر سينما هديه ميدهد.نيمه شب آرام و شاد و خوشحال به سمت ماشين٬ کوچه پس کوچه های خيابان وليعصر را قدم می‌زنيم و از در کنار هم بودن در اين پنجشنبه دوست داشتنی از هم تشکر می‌کنيم...

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٥ - نیلوفر