آدمهای تنهای شهرم:

پيرزن

هيچ نمی‌توانی حدس بزنی چند ساله است.می‌تواند ۴۵ ساله باشد يا ۸۰ ساله. چادر مشکی اش بی خيال روی سرش افتاده است .روی اولين پله ورودی مرکز خريد بزرگی در شمال شهر نشسته است.روبرويش  روی زمين چادر نماز بزرگ کهنه ای پهن کرده که در آن هر چيزی پيدا می‌شود.از جوراب مردانه و زنانه بگير تا دم کنی و ليف حمام. تورم زانوهايش را می‌توانی به راحتی بفهمی.بس که سر زانوها را با جورابهای رنگ و وارنگ بسته است و آنها را مدام می ‌مالد. سرش را بلند نمی‌کند. با صدای تحکم آميزی به من می‌گويد: خوشبخت باشی مادر.دم کنی نمی‌خوای؟ روی پنجه های پا می‌نشينم تا صورتش را ببينم:خسته نباشی مادر جان! .محلم نمی‌گذارد با همان صدای خشن باز می‌گويد:برای آقاتون جوراب ببر. می‌خندم و می‌گويم:جوراب نمی‌خواد آخه ! ...خيلی ساعته اينجا نشستی؟.نگاهم نمی‌کند. ليف حمام دست دوز را جلوی صورتم می‌گيرد. از رو نمی‌روم : مادر جون خونه ات کجاست؟!.اخم می‌کند و سرش را بالا می‌اورد چشمهايش ..... چشمهايش عجيب ترين چشمهايی است که تا به امروز ديده ام. رنگ شيشه. با لايه های کمرنگی از آبی و سبز و انگار که خيس است. زود می‌فهمم که آب مرواريد است. يکی از چشمها بزرگتر از آن يکی است و چنان کج است و دو دو می‌زند که هيچ نمی‌فهمی کجا را می‌نگرد. با عصبانيت جواب می‌دهد :ميدون خراسون. برای اينکه بيشتر از اين عصبانی اش نکنم يک دستمال سفره از بساطش بر‌می‌دارم و قيمت می‌کنم . ۱۰۰۰ تومن است. به خنده می‌گويم: وای! خيلی گرونه که ! ...مادر تو چند تا بچه داری؟!.زانوهايش را می‌مالد : خانم جان بچه ندارم . قند دارم .دارم کور می‌شم. گرون نيست اصلا.حس می‌کنم به اندازه همه بيماری قندش از من متنفر است. دلم می‌خواهد به سرعت ازآنجا فرار کنم. ۱۰۰۰ تومنی را کف دستش می‌گذرام و دستمال آشپزخانه گل گلی را برمی‌دارم.دلم طاقت نمی‌آورد: با کی زندگی می‌کنی؟ با چشمهای عجيبش نگاهم می‌کند.حالا کمی مهربان تر شده است: با هيچ کس.

دستمال را روی گيره کنار ظرفشويی آويزان کرده ام و هر وقت جلوی سينک می‌ايستم می‌بينمش. نمی‌دانم چقدر از حرفهايش راست بود.ولی می‌دانم تا روزی که اين دستمال در آشپزخانه من است٬ من ٬ هر روز به تنهايی خفه کننده پيرزنی فکر می‌کنم که چشمهايی به رنگ شيشه داشت و به زودی کور می‌شد.

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٩ - نیلوفر