آرش سردمه به همه زبانهای زنده دنيا!

شما فکر کنيد که ساعت ۶ بعدالظهر يک چهارشنبه٬ پشت چراغ قرمز ميرداماد/وليعصر گير کرده باشيد. از وقت دکتر دندانپزشکی شما دقايقی گذشته باشد.ماشين پرايد آژانسی که سواريد از همه جايش بوی بنزين بدهد.پليس محترم٬‌در کمال بی عدالتی٬ هر يک ربع يک بار چراغ را برای ۳ دقيقه سبز کند تا صف ماشينها تا نيمه های پل ميرداماد رسيده باشد و در طول همه آن يک ربعا شما سمفونی بوقهای مختلفی را بشنويد که ظاهرا به تنها گوشی که نمی‌رسد گوش همان آقای پليس است.حالا فکر کنيد دراين حمام تشنج اعصاب چه چيزی از همه دلپذيرتر است؟! : راننده جوان آژانس آهنگ آرش٬سردمه!‌ رو با صدای بلند به همه زبانهای زنده دنيا٬مثل انگليسی و اسپانيش و به گمانم ترکی و عربی!‌ گوش کند و کيف کند!‌

***

ادبيات درپيتی!

روزی٬ استادی به من گفت که در دنيا آثار ادبی خوب آنقدر زياد است که هيچ گاه شايد وقت نکنی همه ‌شان را بخوانی. به همين دليل هرگز وقت ارزشمندت را صرف خواندن آثار مزخرف نکن. من ديروز اين کار را کردم و بسيار هم پشيمانم. البته داستانی که خواندم نه از دانيل استيل!‌بود نه از مودب پور!!!‌ بلکه از يک خانم نويسنده ايرانی بود که اتفاقا همين چند سال پيش مجموعه داستانش برنده جايزه هوشنگ گلشيری شده بود و کلی روزنامه ها و مجلات ادبی تحويلش گرفته بودند که ايشان اصلا پديده داستان نويسی ايرانندو تا جايی که شنيده ام اين خانم محترم کلاس داستان نويسی هم دارند و داور مسابقات داستان نويسی هم می‌شوند. ديروز رمان کوتاهی از ايشان خواندم به نام بی بی شهرزاد. من مجموعه داستان اين خانم را خوانده بودم که اتفاقا چيز بدی هم نبود.ولی اين رمان ! دلم می‌خواهد منصفانه قضاوت کنم.خانم ارسطويی نارنين! ‌خودتان را به جای يک علاقمند به ادبيات بگذاريد که داستان شما را به عنوان پديده داستان نويسی امروزه ايران می‌خواند....نمی دانم شما وقت خودتان را چرا اينقدر بابت حرفهای بی سر و ته هدر می‌دهيد. تنها شخصيت کمی قابل بحت در اين رمان همان مريم است. خود شهرزاد يک رساله بی ربط از شعارهاست . و مردهای داستان هم واقعا به شخصيت فيلمهای کمدی نزديکند. اين وسط تخت جمشيد و نقاش بودن شهرزاد و پدر بچه بودنش هم مثل وصله های پر نقش و نگار به داستان چسبيده و بيش از آنگه قوامی به اينهمه آدم تعريف نشده بدهد آن را زشت و نا فرم می‌کند. به راستی اين آدمها در کجای اين جامعه اطرافمان وجود دارند؟ چرا اينقدر شعار می‌دهيم؟ زندگی واقعی مگر چه عيبی دارد؟ چرا استعداد هنريتان را به جای شعار دادن صرف گفتن قصه اين همه مريم ها و شهرزادهای دور و برمان نمی‌کنيد؟

لینک
۱۳۸٥/٢/٢۱ - نیلوفر