قبرستان تفکيک می‌شود!

با جمعی از دوستان عاشق ادبيات دور هم جمع شده بوديم. پسر جوانی از آنها بعد از يک بحث بسيار شيرين درباره ادبيات معاصر ايران پيشنهاد داد که ادامه بحث را در ظهيرالدوله پی بگيريم.از آنجايی که به جز همان پسر جوان و يکی دو نفر ديگر٬اکثريت جمع ما را زنان و مردانی تشکيل می‌دهند که وقت همين دورهم جمع شدنها را هم بين ساعات کاری طولانيشان و بچه داری و خانه داريشان به زور سر هم می‌کنند٬ کلی بحث کردند که زمانی راپيدا کنند که همگی آزاد باشند و بتوانند به ياد دوران شيرين دانشجويی و بی خيالی و بی مسئوليتی ٬ هيمن طوری الکی بروند ظهيرالدوله ( و بيشتر از اينکه از هنرمندان آنجا ياد کنند از خاطرات خودشان ياد کنند!)‌. همگی روی پنجشنبه ظهر توافق کردند . البته من در هر صورت هيچ گاه چنين وقتی پيدا نمی‌کردم و آنقدر هميشه کارهای ناتمام دارم که نتوانم به رفتن به قبرستان فکر کنم و البته برای نرفتنم هم دليل منطقی ديگری هم دارم: کلا من از قبرستان در هيچ نوعی خوشم نمی‌آيد و هميشه ترجيح می‌دهم در حال نوشيدن يک فنجان قهوه داغ فروغ بخوانم تا اينکه بالای سر قبرش به ياد خاطرات دوران دانشجويی خودم بيفتم!.ولی جمع دوستان من با هر زحمتی که می‌شده روز پنجشنبه راهی ظهيرالدوله شدند و ظاهرا دست از پا درازتر برگشته اند و به جای ادامه بحث درباره ادبيات معاصر ايران در اين باره صحبت کرده اند که به چه دليلی قبرستان ظهيرالدوله واقع در خيابان دربند پنجشنبه ها زنانه است و جمعه ها مردانه! دلايلی که درباره اش بحث شده به شرح زير است:

- چون می‌خواهند حرص ما را در بياورند!

-چون نميفهمند!

-چون ممکن است آقايون و خانومها تا با هم وارد قبرستان می‌شوند به يک باره ياد حوری و قلمان! بيفتند!

-چون آنجا يک مرکز درويشی است و تازگی ها هم که با درويشها مشکل پيدا کرده اند و برای همين به آن مکان سخت می‌گيرند

-همين جوری الکی !

دليل آن هر چه باشد٬ من بسيار خوشحالم که نرفتم و خاطرات خوب دوران دانشجويی ام را (مخصوصا خاطره آن دختر رشته رياضی عاشق فروغ که هر روز بعد الظهر می‌‌رفت آنجا و بيشتر از آنکه به ادبيات فکر کند به آن پسر قد بلند رشته مکانيک فکر می‌کرد!)‌ خراب نکرده ام.

لینک
۱۳۸٥/٢/٢۳ - نیلوفر