ماجراهای من٬ سريال تلويزونی و بمب اتم!

شايد از ديد بسياری٬ هيجان من برای ديدن بعضی سريالهای تلويزونی احمقانه و بچگانه به نظر بيايد ولی واقعيتی است انکار نشدنی!اينکه من بعضی روزها به شوق اينکه بدانم بقيه داستان چه خواهد شد از سرکار راهی منزل می‌شوم را شايد کسی جز عاشقين همان سريال درک نکنند!‌حالا فرض کنيد از بد روزگار سريال مورد علاقه من يک سريال آمريکايی باشد که از يک کانال عربی هفتگی پخش می‌شود و آن وقت گاهی هم به لطف مسئولين محترم خودمان درست ساعت پخش سريال روی همان کانال نويز هم بيفتد! و من چون طاقت ندارم که نفهمم بقيه داستان چه شد راهی اينترنت می‌شوم و چون خواندن خلاصه داستانها اصلا مزه نمی‌دهد وارد چت رومها می‌شوم تا يک آدم دلسوز خوره سريال٬ درست و حسابی برايم تعريف کند ماجرا از چه قرار بوده است!همه اينها نتيجه اش می‌شود يک پنجره باز در گوشه پنجره های باز روی کامپيوترم که در آن کلی دختر نوجوان آمريکايی مشغول بحث بسيار مهم و حياتی ای هستند در باب اينکه کدام شخصيت مرد سريال بيشتر به درد شخصيت زن سريال می‌خورد!‌(ممکن است شما اصلا درک نکنيد که اين بحث تا چه حد حيثيتی است ولی من کاملا درک می‌کنم!)‌ بحث بين طرفداران پسر پولدار و پسر باهوش بسيار داغ شده است تا اينکه يک دختر نوجوان ٬که طرفدار پسر باهوش است!٬ در توصيف پسر پولدار می‌گويد:من اگر در نيا از دو چيز متنفر باشم اوليش ايرانه دوميش همين پسر پولدار!!!! شما قيافه من را پشت کامپيوتر تصور بفرمائيد! ديگر سکوت را جايز نمی‌بينم و با دخترک مشغول صحبت می‌شوم که آخه بابا جون! تو چرا اينقدر از ايران متنفری؟! من يه ايرانی ساکن تهرانم! ببين چقدر گلم؟! منم طرفدار اين سريالم و تازه طرفدار پسر باهوشه هم هستم! دخترک که يک نوجوان ۱۵ ساله بسيار درسخوان و کتابخوان اهل نيوارلان است٬ بسيار محترمانه اول از من معذرت خواهی می‌کند که من از هيچ ايرانی ای متنفر نيستم من فقط دلم نمی‌خواهد با يک بمب اتم بميرم! ما مدتها با هم بحث می‌کنيم رفيق می‌شويم و از کتابهايی صحبت می‌کنيم که هردومان خوانده ايم و کيف کرده ايم. او از مشکلاتش در جريان طوفان کاترينا می‌گويد و من از مشکلاتم در جريان جنگ هشت ساله با عراق.او از اينهمه بی اطلاعی خودش (به عنوان دختر يک خانواده کاملا جمهوری خواه و بسيار اهل سياست)‌ تعجب می‌کند و من از اينهمه تاثير تبليغات بر روی ذهن يک دختر بسيار باهوش آمريکايی.من به او قول می‌دهم که ما هرگز بمب اتم روی سرش نخواهيم انداخت و او قول می‌دهد که درباره ايران با دوستانش صحبت کند.می‌دانم يک دوست خوب کوچولوی باهوش پيدا کرده ام ولی من هيچ نمی‌توانستم برای او از بديهای آمريکا هم بگويم. من نمی‌توانستم به او درباره کودتای ۲۸ مرداد بگويم و يا تنهايی وحشتناک ايران در طول جنگ ۸ ساله. يک دختر ۱۵ ساله آمريکايی به حرفهای سی ان ان بسيار بيشتر از حرفهای من اعتماد دارد.هر چقدر هم که من آدم باحالی باشم!

لینک
۱۳۸٥/٢/۳٠ - نیلوفر