شاملو در قصابی

قصابی محل.بوی گوشت.آدمهايی که به هم تنه می‌زنند.شاگردهای قصابی با روپوشهای سفيد پر از لکه های قرمز خون.چاقوهای تيز.ران گوسفند.صدای چرخ گوشت.رشته های آويزان گوشت چرخ کرده از سوراخهای چرخ گوشت...

گوشه ديوار٬درست پشت چرخ گوشت تکه کاغذ سفيدی چسبيده است که روی آن پر است از اثر انگشتهای خونی و قرمز.دور کاغذ کمی پاره شده و نحيف و تنها خودش را چسبانده به کاشی سفيد ديوار.رويش با خط خوشی نوشته:

زيباترين حرفت را بگو

چراکه ترانه ما ترانه بيهودگی نيست

چرا که عشق حرفی بيهوده نيست

***

تولد و مرگ

پدربزرگ ۶۰ ساله پسرک دوماهه ای چهار روز پيش به يک باره‌ سکته کرد.مادر و پدر پسرک که از بچه دار شدن از خوشحالی در پوستشان نمی‌گنجيدند همه آروزها و سرخوشی هايشان را فراموش کرده‌اند و بهت زده در غم از دست دادن پدر٬ می‌گريند و از خوشحالی های پدربزرگ می‌گویند موقع تولد نوه و از گوسفندانی که به افتخار نوه‌اش سر بريد و از نگرانی‌هايش سر افتادن يا نيفتادن ناف نوه و درست وزن گرفتن نوه و اسباب بازيهايی که هر روز برای نوه نوزادش می‌خريد و سرزده وارد خانه نوه می‌شد...پسرک هرگز پدربزرگش را به ياد نخواهد آورد هر چقدر همه از سرخوشی او به هنگام تولد پسرک قصه ها بگويند.پسرک بزرگ خواهد شد و پدربزرگ از يادها خواهد رفت.عجيب است که اين رسم هميشگی دنيا چطور هنوز برای همه ما غريب و تکان دهنده است.

لینک
۱۳۸٥/٢/۳۱ - نیلوفر