سازمان ثبت احوال شميرانات

اينکه صبح يک روز وسط هفته٬ در خيابان وليعصر بالاتر از پارک وی باشی يک اتفاق نادر در زندگی من است.عمر اين درختهای چنار به گمانم بيش از ۶۰ سال باشد. طاق سبزی بالای سرت درست می‌کنند و اشعه های آفتاب تک و توک از لابه لای برگهای بهاری اش زمين را لک لک می‌کند. دلت می‌خواهد کار و زندگيت را ول کنی و هی مدام از پارک وی تا تجريش و برعکس رانندگی کنی.

سازمان ثبت احوال شميرانات٬خانه قديمی پر دار و درختی است در کوچه پس کوچه های زعفرانيه. در حالی که هنوز مست سقف هلالی چنارهای وليعصری٬ وارد حياط می‌شوی. پر است از درختهای بلند کاج و باغچه های پر از خرزهره (؟)‌ که حال همگی گل داده اند .ديوارهای قديمی آجری همگی با چسب های سبز پوشانده شده است.اينجا هيچ شباهتی به هيچ اداره ای ندارد.شبيه باغهايی است که در قصه ها٬هميشه دختر پولدار دور درختهايش می‌چرخيده و در فراق يارش آواز می‌خوانده.

برای گرفتن کارت ملی مان آمده ام. ساختمان به گمانم بايد ۵۰ سالی عمر داشته باشد. دستگيره پله ها چوبی و پوسيده است و روی نرده ها نقش و نگارهای نامفهومی چوب بری شده است. سالن قديمی خانه حالا هر گوشه اش يک ميز آهنی زهوار در رفته اداری گذاشته اند و يک کارمند زن يا مرد پشت آن نشسته است. غم گرفته و خسته و ساکت. سقف سالن نم گرفته و زد است و جا به جا گچ بری هايش ريخته است.. اگر فقط يک لحظه چشمهايت را ببندی می‌توانی يک سقف بلند پر از گچ بری های زيبا را تصور کنی که از وسطش يک لوستر بزرگ آويزان است و کفش با زيباترين فرش تبريز پر شده است. برای گرفتن کارت ملی بايد برويم به يکی از اتاقها. پنجره های اتاق دو لايه اند و لايه های بيرونی همگی شکسته و ترک برداشته اند. مرد کارمند که در بين پرونده‌های خاک گرفته و کشوهای آهنی طوسی فايلها و بخشنامه ها و پوشه های روی ميزش در حال گم شدن است٬آدم مهربانی است که کار مرا به سرعت راه می‌اندازد. بی اختيار ازش می‌پرسم:به نظر شما اين اتاق قبلا اتاق کی بوده؟ و در ذهنم گم می‌شوم: يک نويسنده؟يک روزنامه نگار؟ يک سرهنگ ارتش؟يک پسر پولدار کمونيست دو آتشه؟ يک درباری؟ يک زن معلم پيانو؟... مرد کارمند لبخند می‌زند ولی جوابی به سوالم نمی‌دهد.

لینک
۱۳۸٥/۳/۱ - نیلوفر