نیلوفر بر می گردد!

این روزها هر که مرا در دنیای واقعی و مجازی کنار هم می شناسد می پرسد: " تو که بالاخره درست تمام شد، خانه ات را هم که تغییر دادی، اوضاع ویزا و کارت هم که درست شد، پدر و مادرت هم که برای فارغ التحصیلیت آمدند، دیگر چرا نمی نویسی؟"

فکر می کنم به اینکه چرا نمی نوشتم این روزها؟ که ننوشتن هرگز از کمبود وقت نیست... همیشه دقایقی از روز هست که لحظاتی را آرام کنی، فکر هات را جمع کنی دوربین زندگیت را که زوم کرده روی جزئیات زندگی روزمره بالا ببری... ببریش اصلا در آسمان و زندگیت را از بالا نگاه کنی. که اصلا اگر این دقایق نباشد زندگیت چیزی کم دارد. زندگیت می شود دنیای جزئیات بی اینکه قدرت این را داشته باشی همه را کنار هم ببینی ... زندگیت می شود صورت حساب و کاغذ و تلفن و نقشه و مسواک و کفش ... همین بالا بردنهای دوربین زندگی است که عشق را یادآورت می شود و نسیم بهاری را و لبخند را ...

باز فکر می کنم به اینکه چرا نمی نوشتم؟ من که لحظات فکر کردنم این روزها بیش از روزهای دیگر است... لحظات نابی مثل آن نیمه شب کنار استخر که من بودم و درختهای نخل و تو و آسمان پر ستاره یا آن لحظه که سه تایی در رستوران نشسته بودیم و پدرم  به مادرم نگاه کرد و من نگاهشان را در ذهنم ثبت کردم....

چرا نمی نوشتم؟ دوستی می گفت آنهایی که دوست کلمه ها هستند، عاشق خواندن و نوشتن و دنیای خیالی، یک جایی در دوردست دلهایشان ..یک جای خیلی عمیق، تنهاهستند و نوشتن و دنیای خیالی تنهایی هایشان را پر می کند. این روزها تنها نیستم ... شاید برای اولین بار در زندگی باشد که هر چقدر عیمق تر می شوم بیشتر تو حضور داری ... آیا این حضور شفاف بی لک تو ، این تنها نبودن عمیق دلیل ننوشتنم بوده است؟

باز فکر کردم چرا نمی نوشتم؟ آیا در تئوری "فرگشت" زندگیم، ننوشتن وقتی به وجود نمی آید که نیازی به نوشتن نباشد؟ که اصلا آغاز به این نوشتن هر روزه مدام پنج ساله اصلا دلیلش نیاز به نوشتن بوده و بس ؟

یا شایدهیچ کدام دلیلش نباشد و گاهی برای زندگی بهتر است دنبال دلیل نگردی و زندگی کنی و برگردی و لذت ببری ...

***

پل

پل قد بلند ( خیلی بلند! تا حد دو برابر من حتی!)‌ و سیاه پوست است با موهای فرفری کوتاه  و صدای کلفت جدی. به دنیا آمده و بزرگ شده انگلیس است از یک خانواده جامائیکایی. سرایدار ساختمانمان است. عاشق شغلش هست. عاشق این آپارتمان  است و آدمهاش و گوشه گوشه اش. اینکه مسئول شبانه ماشینهای ماست یا مسئول آب گرم استخر و تمیز بودن سالن ورزش برایش بزرگترین افتخار است. دستگاه قهوه جوش لابی را هر روز سر پا نگه می داد تا همه قهوه تازه بخورند. و اگر قهوه حاضر نباشد آرام و قرار نمی گیرد از نگرانی. اگر ازش چیزی بخواهی ، تا برایت انجامش ندهد آرام نمی گیرد. شده دو بار تلفن کند تا مطمئن بشود مثلا برای ماشین مهمانت پارکینگ پیدا کرده ای. پل از آن سرایدارهای خوشحال است که وقتی نگاهش می کنی دلت می خواهد کارت را ول کنی و اصلا سرایدار بشوی... پل مهربان و خوشبخت است. نگاه خندانش از پشت صورت جدیش این را به تو می گوید...

 

/ 9 نظر / 13 بازدید
Yas

mamnoon ke neveshti Niloofar jan....love your written[گل]

نرگس

سلام نیلوفر خانوم دوستون دارم

افرا

کمی هم از " تو " بنویس البته اگر دوست داشتی

مريم مامان رايا

خبلي زيبا مي نويسي نديده دوستت دارم [لبخند]

ساروی کیجا

این حس پل رو در خیلی ها دیده ام.. و حسرت می خورم.. من هیچ وقت چنین حسی نسبت به کارم نداشتم. هیچ وقت. با این که همیشه شغلم خیلی بهتر از سرایداری بود.

فرانک

این چند روز که نمی نوشتی دلم خیلی برات تنگ شده بود

رودابه ایرانی

منم دلم می خواداز تو بنویسی.دوست دارم خیلی زیاد.

کودک آبی

رسیدن بخیر بانو واقعا همین است که می گویی زندگی را بی دلیل گاها باید زیست...

فاطمه

این خوبه که بر گشتی!