درمیان ابرها

صبح که بیدار می شوم هیچ چیز از پنجره پیدا نیست. حتی درخت روبرو که شبیه چنار است اما کوتاه تر و نامش را نمی دانم. انگار خانه در میان ابرهای بالای تپه گم شده باشد.

قهوه صبحگاهی و حمام و آب دادن گلها که تمام می شود درست وقتی لباس پوشیده در پارکینگ را باز می کنم از ابرها خبری نیست . انگار آفتاب آبشان کرده باشد.

زندگی در طبیعیت چنان آرامشی به زندکیم آورده که وصف شدنی نیست. نیلوفر - همان دختر شهر شلوغ- حالا عاشق زندکی در میان ابرهایی است که با آفتاب صبحگاهی ناپدید می شوند.

××××

جتاب آقای ارنستو اهل السالوادور با هفت بچه و بدون تحصیلات دانشگاهی معتقد است کلا زندگی خیلی چیز خوبی است.

این را درست وقتی به من گفت که در میانه یک روز کاری بسیار پر استرس یک دابل چیز برگز مخصوص به همراه میلک شیک خورده بود

گوستاو اهل مکزیک کارگز ساده که به تازگی به دلیل سالیان دراز کار زیر آفتاب فهمیده سرطان پوست دارد هم  در حالی که می خندید حرف او را تایید کرد.

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

در پارکینگ دستی باز میشه؟ برقی با کنترل از راه دورش بکن دیگه

پ.ک

لذت بردن از زندگی یه تجربه ی شخصیه که برای هر کسی متفاوته . مثلا این روزها یکی از لذتهای من خوندن اینجا شده .

پ.ک

لذت بردن از زندگی یه تجربه ی شخصیه که برای هر کسی متفاوته . مثلا این روزها یکی از لذتهای من خوندن اینجا شده .

نسیم

آقای همسایه آمریکایی مو بلونده یا ایرانی وطنی؟ الآن دیگه به خاطر شغلتون گرین کارد گرفتین؟

کاش همیشه بنویسی

دوباره از اون سر شهر

قسمت دوم این پستت رو خیلی دوست داشتم. رنگ و بوی نوشته های قبلیت رو می داد. روایت مشاهداتت خالی از هر کلیشه ای.

نوری - همدان

چهار شعر از علی رضا نوری با ترجمه ی خانم غزل برهانی

یه دوست

چقدر زیبا به تصویر کشیدی رویا مو ...

مرداد

نیلوفر جون راستشو بگم بهت یه کم حسودیم شد که اونجایی. اگرچه احتمالا اگه تو جای من هم بودی باز به زیبایی می تونستی توصیفش کنی.

شقایق

اون درخت احتمالا افرا بوده باشه... - گفتم شاید خوشحال شی بدونی :) -