زندگی من

گاهی که آرام و ساکت کناری می‌نشينم و اطرافيانم را نگاه می‌کنم٬ از مردم کوچه و خيابان و تلويزيون گرفته تا دوستان و همکاران و خانواده٬ از اينهمه پيچيدگی انسانها متعجب می‌شوم. هميشه فکر می‌کردم ما ايرانيها ٬ به لطف تاريخ پيچيده مان٬ آدمهای عجيب و چند وجهی ای هستيم که سالهاست بين سنت و مدرنيته دست و پا می‌زنيم. مدرن ترين آدمهايمان عقايد فوق العاده سنتی ای دارند.گاهی بی نهايت دو رو و دروغ گو هستيم و تنها منافع خودمان را در نظر می‌گيريم و گاهی٬درست وقتی هيچ گمانش نمی رود٬ چنان از خو گذشتگی‌هايی از خودمان نشان می‌دهيم که مثال زدنی می‌شود.من ديروز فهميدم که اين پيچيدگی و سرگردانی اخلاقی تنها مشخصه جامعه ما نيست که مشخصه هر جامعه (در حال توسعه) است. داستان نيمه بلند (زندگی من)‌اثر آنتوان چخوف را بخوانيد و حيرت کنيد.شما در اواخر قرن ۱۹ ٬ روسيه را ببينيد. آدمهايی را که می‌خواهند خوب باشند ولی نيستند.آدمهايی را که می‌خواهند سنتی باشند ولی نيستند.آدمهای باهوشی را که می‌خواهند به پيشرفت جامعه کمک کنند ولی در نهايت پست ترين آدمها می‌شوند.عشق و نفرت و فقر و کار و دروغ و پستی و ترس .... همه اينها مشخصه انسان يک جامعه در حال توسعه است . شباهت آدمهای چخوف به من و اطرافيانم حيرت انگيز است.

***

نمايشگاه صنعت نفت يا : ما هنوز نفس می‌کشيم!

نمايشگاه امسال هيچ چيز مهمی نداشت. کوچک بودن سالن مربوط به توليد کننده های داخلی غير دولتی و تعداد کم آنها آزار دهنده بود. همه کسانی که به نوعی در صنعت امروزه درگيرند می‌دانند که اوضاع چگونه است. ولی به هر حال همه هنوز ايستاده‌اند و نگران به آينده نگاه می‌کنند.

ولی نکته جالب برای من در اين نمايشگاه ۴ روزه (که امروز رو آخر آن است)٬ ديدن چهره‌های آشنای بسيار بود. روزگاری که ما به عنوان دانشجو برای بازديد از نمايشگاه ‌های صنعتی می‌آمديم و با سوالهای بی سرو ته‌مان غرفه داران را خسته می‌کرديم٬خيلی دور به نظر می‌رسد. چهره های آشنا از کنارم می‌گذرند.عده ای را به نام و فاميل و سمت می‌شناسم و عده ای را فقط از روی داشتن يک چهره آشنا. و نميدانم آيا مثلا هم‌دانشگاهی ام بوده است يا هم مهد کودکی ام . مدرسه که می‌رفتيم به ما می‌گفتند آينده ساز کشوريم.و من امروز با ديدن همه هم سن و سالها ی خودم در سمتهای مختلف ٬ حس می‌کنم آينده ای که همشه درباره‌اش حرف می‌زدند آمده است.ما بچه های آن روز٬ به آرامی راهمان را در صنعت باز کرده‌ايم. چقدر بتوانيم بسازيم را نمی‌دانم .

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
alireza

bala bordan e gheimat va ghabool naardan e etebar e banki ham az sar e forsat talabi e sherkat haye khareji nist; balkeh bekhater e 2dareh bazi va soo'estefadeh az etemad bein e modir haye sherkat haye (dolati) e iranie ke khial mikardan daran zerangi mikonan... ina ro ke migam man khodam too south-pars shahedesh boodam

alireza

hala project ha ham raah nayoftan, ki in vasat zarar mikoneh? joz mellat e iran? khodet midooni ke faghat touye South Pars har roozi ke ma bikar neshastim, Qatar chand dah ya chand sad million dollar gaz e iran o mibareh ... chi begam niloufar khanoum ke delam por-e

مدير

سلام....من نيما ام ...دوست بهزاد.....وااای!..چقدر پست!...تا الان ده-يازده تا شونو خوندم.....حالا همشو که خوندم دوباره کامنت می ذارم....بايد بگم ...انتظار داشتم اينجا باز هم از داستان هاتون بخونم....ولی ....متنهای ديگه ای ديدم....که بايد بگم....خيلی دلنشين می نويسين....خيلی( اينا بی تعارفه ها!!!).......و ديگه اينکه...خيلی ممنون که به وبلاگ من اومدين.....و لطف کردين!!!!....و خوشحال می شم...نظرتون رو راجع به داستان هام( که الان تقريبا بيشترشون تو آرشيومه )....رو بدونم!!!( البته اگه قابل دونستين!!..و زحمت نبود!).....ديگه زيادی حرف زدم!....خيلی ممنون...و خدانگهدار....

bahmanyar

سلام می خواستم بگم ما باز هم اومديم البته اين آخرين اومدنمون بود چون حتی يه تعارف خشکه هم نديديم پس برای هميشه از وبت خداحافظی می کنم تنها باش با بودنت و دلخوشی هايت عزت زياد.

ميلاد

واقعا ديدتون رو به زندگی تحسين می کنم خيلی اميدوار به زندگی نگاه می کنيد . ولی حقيقتی که وجود داره اينه که زندگی خيلی سخته . شاید زمان لازم‌است تا این فاصله‌ی بی‌خودی و کشف از بین برود. شاید لازم باشد روی یک چیزهایی پا گذاشت. شاید باید اول با خود رو راست بود و بعد با دبگری. حتما لازم است

دريا

خيلی قشنگ مينويسيد.از وقتی اومدم اينجا اکثر نوشته هاتونو خووندم.

نيلوفر

به عليرضا: من همه حرفهات رو قبول دارم.من بيشتر از هر کسی اين همه دوريی و سوء استفاده های ايرانی ها رو حس کردم.و می‌دونم خارجی هام هميشه دنبال منافع خودشونن(طبيعه٬چرا نباشند) ولی گاهی خيلی احساس همون غارت کردن رو می‌کنم.می‌دونم همه شرايطش رو خودمون فراهم و آماده می‌کنيم ولی خب ناراحت می‌شم! از دست خودمون ٬نه از دست اونا. صادرات!شوخی می‌کنی؟! توليد کننده داخلی اينجا بايد بره بميره کلا! از اون طرف نرخ دلار ثابته حقوق کارگر می‌ره بالا٬مواد اوليه گرون می‌شه و تورم هست.اونوقت با اين نرخ ثابت دلار تو چطور می‌خوای با جنس خارجی رقابت کنی؟! توی بازار داخليش نمی‌شه رقابت کرد چه برسه به خارجی! اونايی هم که تا حالا موندن يا نيمه دولتين يا پولشون رو از تجارت و واردات درمی‌آرن و توليد براشون تفريحه فقط!

نيلوفر

به نيما: مرسی ! .نه من داستانهام رو اينجا نمی‌ذارم.دلايلش يه مقدار شخصيه شايد!...می‌رم حتما وقتی فرصت کردم داستانهات رو می‌خونم .

نیلوفر

به ميلاد:سخت بودن زندگی باعث نمی‌شه آدم اميدش رو از دست بده.منم باهات موافقم که بايد اول آدم از خودش شروع کنه .سخت ترين قسمت هم همينه.