از همان بهترین روز هفت ماه پیش (اینجا) هرشب قبل از خواب می خواهم یادم بماند که یک روز بهتر از روز قبل پیدا شد... روزها ی خوب نه اینکه گم شده باشد ولی پیدا می شوند. دانه دانه و هنوز حیرت زده ام می کنند... بعد یک روز یک شنبه عصر همینجا توی خانه من هستم و تو و بوی لوبیا پلو و یک موسیقی آرام و شعر و این نگاه حیرت انگیزت که همیشه چشمهام را گیر می اندازد و بعد این لحظه می شود بهترین و من می مانم حیران همه این بهترینهایمان....

____________

من به نوشتن محتاجم

این روزها که کم می نویسم نبودنش را در زندگیم حس می کنم. وقتی بد اخلاق و بهانه گیر می شوم... وقتی روزهایی می رسد که از نگرانی کار خوابم نمی برد تا صبح یا مدام برای آینده نقشه می کشم و یادم می رود ... دقیقا این روزهاست که می فهمم نوشتن چقدر فکرم را آرام می کند. چقدر همه چیز را انگار کنار هم می گذازد. به همه این فکرهای پریشانم جهت می دهد. انگار آدمها چند لحظه ای از روز را نیاز دارند که درست و عمیق فکر کنند...کمی از جزئیات زندگی فاضله بگیرند و با دوربین ذهنشان به دنیایشان بگذزند. خاصیت نوشتن همین است. اینکه به تو فرصت آرام شدن و فکر کردن می دهد. مثل آن آهنربای آزمایشگاه فیزیک مدرسه به همه براده های آهن جهت می دهد. 

من به نوشتن محتاجم و این روزهای ننوشتن خوب درکش می کنم.

_________

گمانم برای اولین بار در زندگیم کاملا حس می کنم من دقیقا این طور که هستم بی هیچ نیاز به تغییری دوست داشتنی ام. اعتراف می کنم آنقدر همیشه مثل اکثر هم نسلانم به دنبال بی عیب بودن می گشتم و آنقدر به خودم سخت می گرفتم که یادم می رفت آدم با همه عیب و ایرادهاش هم می تواند خیلی دوست داشتنی و خواستنی باشد.

می دانی آخر آقای همسایه دوست داشتنی ام نیلوفر را با همه بدیهای و خوبیهاش یک جا دوست دارد ... و گمانم جالبترین قسمت ماجرا هم اینجاست که نیلوفر هم دقیقا این را می داند... 

_________________

یادم نرود :

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

/ 10 نظر / 16 بازدید
مرجان

خلاصه نوشتی نیلوفر جون چه خوب!!یه جورایی به این اقای همسایه ی دوست داشتنیت دارد حسودیمان می شود ....همیشه عاشق باشی دوستم .....

مریم

سلام نیلوفر عزیز روزی چند بار به وبت سر میزنم.از دیدن نوشته های جدیدت خوشحال میشم و با تمام وجودم حسشون میکنم. فقط برای امروز به مدت نیم ساعت با خود خلوت خواهم کرد ، در عرض این نیم ساعت سعی خواهم کرد که در بعضی از لحظات با دید بهتری به زندگی نگاه کنم. این لحظات خلوت من نیز با نوشتن است اما توی دفترچه خودم و معجزه تمرکز و نوشتن را در زندگی ام همواره تجربه کرده ام. نقطه ضعفها به آن معنا نیست که ما بد هستیم. به این معنی اند که ما در برخی نواحی نیاز به رشد داریم. و من عاشق این مسیر بهبودی ام. دوستت دارم

رودابه ایرانی

خوشحالم ازاینهمه شادیت بانو...

مهسا

عالی بود

آزاده

نیلوفر جون برات خیلی خوشحالم :)

فریده

نیلوفر که بد ی ندارد[گل][گل][گل]

ایرمان

آخی...قدرشو بدون...همیشه یک روز بهتر پیدا نمی شه...همیشه با همه عیبهات دوست داشته نمی شی...فکر می کنم آدم های زیادی در دنیا نیستند که به این خوشبختی رسیده باشند...خوشحالم برات...به عنوان خواننده ای که فقط میخونمت و از خوندنت همیشه لذت بردم.[گل]

سحر (ق)

نیلوفر جان فقط یک جمله: "بوی عطر نوروز از کالیفرنیا تا تهران اومد" شاد و شادتر باشی

مرداد

نیلوجان.این قضیه آهنربا و براده چقدر جالب بود. من همیشه افکارم ژاره ژاره هست. همیشه با خودم و تمام چیزهای اطرافم در تضادم. تموم قوانین دنیا را که تا به حال شنیده ام دیگه باور ندارم. تموم دنیام تکون خورده.اعتقادات مذهبی-مفاهیم اجتماعی-روابط خانوادگیو هزار هزار چیز دیگه. کاش خیلی ساده و خیلی احمقانه یه سری چیزها رو باور می کردم و به قول تو یه آهنربا به ذهنم جهت می داد. حداقل اینجوری راحت تر بودم و شاید راحت تر زندگی می کردم.