خاطره ها

آدمها برای پاسخ به سوال بی جواب "زندگی چیست" در مقاطع مختلف پاسخهای متفاوتی دارند. تعریف امروز من از زندگی خاطرههایی است که ثبت می شوند و خاطره هایی که مدام باز می گردند.

این چهارمین کریسمس زندگیم بود. این بار همه چیز فرق می کرد. حالا من هم نه تنها شعرهای کودکانه بابا نوئل و سورتمه اش را بلد بودم بلکه هر کدامشان برایم یاد آور یک خاطره بود. خاطره آن اولین کریسمس که تنها بودم و همه چیز برایم تازه . که متن شعرها را از اینترنت جستجو می کردم . که همه شور اطرافم برایم نا آشنا و باور نکردنی بود. خاطره کریسمس دوم که شعرها را و درختهای پراز نور خیابانها را برای مادر و پدرم که تازه از ایران آمده بودند توضیح می دادم. که به مادرم می گفتم بابا نوئل حتما باید از شومینه بیاید و وقتی می پرسید خب اگر خانه شومینه نداشت ؟ می خندیدم که "اینها هم دلشان خوش است دیگر" خاطره آن کریسمس سوم که با ارحام توی ماشین نشسته بودیم و رادیو آهنگ معروف "رودلف ، گوزن دماق قرمز سورتمه "(اینجا)  را پخش می کرد و ما هر دو می خندیدیم و اعتراف می کردیم که آهنگش را خیلی دوست داریم.

کریسمس امسال ، من سه سال خاطره کریسمسی داشتم بی آنکه بدانم.کریسمس امسال خرید قبل از کریسمس را دوست داشتم چون دیگر برایم غریبه نبود. بوی درخت کاج را و همه فیلمهای با آخر خوش کریسمسی تلویزیون را. همه شان برایم خاطره کوچکی بود از این چهار سالی که گذشت. کریسمس امسال من و ارحام برای هم کادو خریدیم و من ، نیمه شب از خواب بیدار شدم به شومینه خانه نگاه کردم و بی اختیار لبخند زدم. 

حالا اعتراف می کنم که این روها حس می کنم معنی زندگی همه این خاطره هاست. مهم نیست کجا هستی یا چه می کنی. بی اینکه بدانی داری خاطره می سازی. خاطره هایی که یادآوریشان زندگیت را شیرین می کند.

همان طور که یاد آوری خاطره های شب یلداهای خانه خاله هنوز برایم بی اندازه لذت بخش است یادم نمی ورد که شب یلدا هندوانه و انار و فال حافظ روی سفره کوچکمان باشد ... و یادم نمی رود "نی " زدن ارحام را میان حافظ خواندنهایم خاطره کنم برای لذت زندگی یلداهای دیگر... 

من و ارحام با حدود دو سال خاطره ،‌ همه این لحظه هایمان را خاطره می کنیم ....زندگی می کنیم.

پی نوشت:

1-گمانم درباره ننوشتنم باید توضیح بدهم.... گمانم تنها دفاعم این است که در حال ثبت بهترین خاطره ها بودم... 

2- ارحام همان آقای همسایه ، آقای الف و.... همسر دوست داشتنی من است.

 

/ 31 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياسمن

خيلي خيلي قبل تر مي دانستم آقاي الف كيست ... اينقدر كه دوست دارم همه چيز را درباره ات بدانم .. حتي دوست دارم لمست كنم ... بهت دست بزنم تا باور كنم كه واقعي هستي ... روزهاي خوش و ناخوش كارم در شركت پاكسان با خواندن روز نوشته هاي كاري ات مي گذشت و من هم يك فريبرز در دفترم داشتم به تقليد از تو ... سالها گذشته ، همسر گرامي رفته و آقاي همسايه آمده تا كنارتو خاطره بسازد... دوباره كار و تلاش و زندگي و ادبيات و فرهنگ بعلاوه دلخوشي هاي جديد ... عكس عروسي ات را نگاه مي كنم و متعجبم كه چطور مي توانم اين همه از تو دور باشم و به تو نزديك... تورهاي طبيعت گردي كلوت را كه به من معرفي كردي هميشه يادآور تو خواهد بود .... دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ... به اميد روزي كه دستت را بگيرم و باور كنم دوست مجازي من واقعاً يك جايي در اين دنياي زيبا مشغول جشم گرفتن زندگي است... بنويس نيلوفر ... هر روز كه وبلاگت را باز مي كنم اگر ننوشته باشي ، اگر نباشي ، دلتنگ مي شوم

پروین

سلام نیلوفر جان خوشحالم که برگشتی نمی دونی چقذر دلم برات تنگ شده . می بوسمت

دوست دارم

شروين

سلام_‏
نوشته هاتونو با لذت ميخونم_خيلي دوست دارم بيام اونجا ولي افسوس كه فعلا نميشه_اكه ميشه عكس از خونتون و اطرافش بفرستيد ببينيم اينطور كه شما تعريف ميكنيددهنم اب افتاد_موفق باشي

شروين

سلام_‏
نوشته هاتونو با لذت ميخونم_خيلي دوست دارم بيام اونجا ولي افسوس كه فعلا نميشه_اكه ميشه عكس از خونتون و اطرافش بفرستيد ببينيم اينطور كه شما تعريف ميكنيددهنم اب افتاد_موفق باشي

پرتابه

سلام نیلوفر جان وقتت بخیر... من یکی از اعضای پرتابه هستم. می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن... من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی... منتظرتیم http://Partabeh.Com

سمی

نیلوفر جان خیلی وقته که دل به دلت می دم عزیزم .... ندیدمت ولی انقدر برام دوست داشتنی هستی که همیشه دوستت دارم .... خوشبخت بشین عزیز دلم . خاطره های زیادی برام ساختی .... خوش باشی عزیزم

یه دوست

نمی خواین بنویسین ؟؟؟؟ 6 ماه شد ...

علی

سلام نیلوفر جون وبلاگتو خیلی دوس دارم به وب منم سر بزن خوشحال میشم اگه میشه منم جز لینکات کن مرسی

گریه های اسمون

نه تو می مانی نه اندوه ونه،هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب رود،قسم وبه کوتاهی آن لحضه شادی که گذشت غصه هم،خواهد رفت