بیست روز

به چشمهایت که خیره می شوم... در آن نیمه شب های ساکت دونفریمان ... که همه خوابند جز من و تو ... که در آغوشم آرام نشسته ای و چشمهایت باز است... به چشمهایت که خیره می شوم حس می کنم دنیا بزرگی بی نظیر و بی انتهایی دارد. 

نگاهت می کنم و هر چند دقیقه یک بار از خودم می پرسم به راستی تو را ما به وجود آوردیم؟ این واقعا تو بودی که درون من زندگی می کردی این چند ماه را؟

وقتی شیری که بدن من به وجود آورده را با ولع می خوری به جای آنکه به همه آن کتابها و دکترهایی فکر کنم که سعی کردند در روزهای گذشته خوب یادم بدهند چطور می شود به بچه شیر داد ولی تنها به این فکر می کنم یک قسمت از وجود من به تو انرژی می دهد ...

این روزهای خانه مان شلوغ است ... پدر بزرگ و مادربزرگهای جدید با هیجان دور و برمان راگرفته اند تا حضور تور را جشن بگیرند ...من اما عاشق نیمه شبها هستم ... که پدرت بعد از دو سه ساعتی که تو را بوییده و بوسیده و آرام کرده تا من بخوابم تو را می گذارذ در آغوش من و آن وقت من هستم و تو یک عالم حرف و احساس...

بیست روز است که تو هستی .... بیست روز است که زندگی معنای جدیدی پیدا کرده است ...

/ 11 نظر / 80 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفری

الهی... الهی که صد سال زیر سایه تون زنده و سالم و شاد باشه و به زندگی تون رنگ و شادی بده

شیوا

نیلوفر عزیز... مبارک باشد با همه ی وجود تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد باشید و سلامت و پیروز ... قدمش مبارک ... سلامت باشید و سلامت باشد

نیوشا

تبریک میگم عزیزم به راستین و پدر مادرش. فکر کنم تولد فرزند میتونه کیلومتر شمار آدم رو صفر کنه..شروعی تازه اما پر تجربه [ماچ]

مجید

سلام خیلی زیبا مینویسین پر از احساس

محمد (دایی نیما)

چند سالی‌ بود که نوشته‌های شما را مطالعه می‌کردم, از زمانی‌ که در تهران بودید. در این یک سال که کمتر نوشتید، دلواپس شده بودم. تا اینکه قبل از نوروز مطلب جدیدتان را دیدم. این بود که بی‌نهایت خوشحال شدم از اینکه دیدم خوشبخت و سلامت هستید. مخصوصا اینکه منتظر تولد پسرتان هستید. به شما و همسر گرامیتان، تولد راستین را تبریک میگویم. محمد (دایی نیما) [گل]

پرني

سلام . من به تازگي با وبلاگتون آشنا شدم.بسيار زيبا مي نويسين. اونقدر كه باعث شد چند ساعت فقط پست هاي شما رو بخونم.تولد راستينتون مبارك.اميدوارم كودك زيباتون زير سايه شما بهترين زندگي رو داشته باشه.

ياسمن

نيلوفر دوست قديمي ام الان كه نا اميدانه بعد از چند ماه دوباره به اينجا سر زدم شگفت زده ام كردي... با خبرهاي خوش مثل هميشه به زندگي ام روح بخشيدي خوش باشي عزيز دلم اميدوارم راستين مثل ارحام عزيز تو را از ما دور نكند ما خانواده نيستيم ، دوست نيستيم ، ما را حتي نديده اي ولي باور كن دوستت داريم

کودک آبی

بانوی عشق... عیدت.. عشقت و تمام لحظه های شیرینت مبارک[گل]

آسي

سلام سه چهار ماه پيش با وبلاگتون آشنا شدم. نمي دونم از كدوم پستها شروع كردم اما تقريبا خيلي از پستها رو خوندم چون سرگذشت زندگي تون كه از لابلاي اونها كم كم برام معلوم مي شد خيلي منو جذب مي كرد. موقع خوندنشون خيلي تحت تاثير گرفتم. مي تونم بگم شما از اون كسايي هستيد كه واقعا دوست دارم الگوم باشه توي زندگي يك جور شخصيت شكست ناپذير و قوي داريد به نظرم و پر اميد .اميدوارم موفق باشيد در زندگي و مادري و لطفا همچنان بنويسيد

زهره

خیلی تجربه قشنگیه این تجربه ....من هنوزم بعد ده سال وقتی یاد پاهای پسرم می افتم که شلوارک قرمز تنش بود دلم می لرزه ....برای پسرتان آینده ای روشن آرزومندم ....