عبدالمالک ريگی يا گل محمد کلميشی

روز آن لاين ٬ ديروز با عبدالمالک ريگی٬جوان ۲۳ ساله بلوچی٬ که نيروهای سپاه و بسيج را در بلوچستان به گروگان گرفته است و تا به امروز يکی از آنها را هم کشته است مصاحبه کرده بود.از آنهايی که رمان کليدر را خوانده اند خواهش می‌کنم بروند و اين مصاحبه را بخوانند. نه انگار که ۶۰ سال از آن زمان گذشته است.اين پسر پر شور بلوچی چنان حرف می‌زند که انگار همان گل محمد حرف می‌زند.گرچه می‌دانم هيچ گاه از روی يک مصاحبه و يا يک رمان نمی‌شود حقيقت را فهميد.گرچه می‌دانم هميشه و همه جا سياست دولتها در قبال ملتهای جدايی طلب همين بوده .که فقير و بيچاره و دزد نگهشان دارند(که شايد هم درست باشد!).گرچه می‌دانم همه اينها از مشکلات عميق فرهنگی و تعصبات بی معنای مذهبی/ملی است و از نداشتن آدمهای عاقل و عاشق کنار هم (مردم ما يا هميشه يا عاقلند يا عاشق!.)‌ ولی نمی‌توانم برای اين جوان ۲۳ ساله دل نسوزانم.جوانی که درست به مانند گل محمد کليدر شايد خودش هم نداند چرا تفنگ به دست گرفته است که اصلا با چه کسی می‌جنگد. که اصلا چرا می‌جنگد.جوانی که بی عدالتی را می‌بيند ولی چون جز عشق چيزی درتن ندارد تنها راه مقابله با بی عدالتی را تفنگ می‌داند و کشتن انسانهای بی‌گناه و گناهکار. به راستی کدام گناه؟ گناه بلوچ بودن (و يا کرد بودن )‌ ؟ نه! گناه فکر نکردن تاريخی اين قومها. حرفهای بسياری می‌شود زد. حتی از خبرنگار روز آن لاين که اين وسط ٬انگار٬تنها به دنبال منافع ضد دولتی خودش است.ولی من تنها می‌توانم آدمها را ببينم نه سياست ها را. من آدمهايی را می بينم که بدون هيچ تغييری در تاريخ اين سرزمين تکرار می‌شوند.آدمهای بزرگ و کوچک. از فرماندگان سپاه گرفته تا زن و بچه های يک ياغی بيابان. آدمهايی که از بی ‌عدالتی دست به شورش می‌زنند و آدمهايی که قربانی می‌شوند ...کيست که پايان غم انگيز اين قصه تکراری را نداند؟ پايانی که  تکرار قصه های آينده هم است. به راستی تا به کی؟ و ....چرا؟

/ 2 نظر / 7 بازدید
سارا

نيلوفر باورم نمی شه من ديروز صبح که اون مصاحبه رو خوندم ياد تو افتادم که تازه کليدر رو خوندی ! منم به خودم گفتم که کی قصه ی اين بچه رو می خواد بنويسه .

مدير

سلام...مرسی که ميايان..و مرسی که می خونين...راستش اونی که خوندين خيلی به حياب داسنتانام نذارين...جريانش اين بود که يه نفر ازم خواست در موردش-يا براش!-...يه داستان بنويسم!!!( نويسنده ی سفارشی!! )...و من چون چيز زيادی راجع بهش نمی دونستم اون رو نوشتم....و در واقع اين اولين حسی بود که در همون لحظه تو من ايجاد شد...و ادامه ش دادم!...شايد اون و زندگيش برای من همون قدر غريب بود که بلوغ يک دايناور در تخم!!!...[نیشخند...حالا همين ديگه!!!.....بازم مرسی که مياين و می خونين و سعی می کنم متنای ديگمو براتون بفرستم!