کار کردن در آمریکا- داستان من

بعد از حدود دو ماه و نیم که از شروع به کار جدی ام در یک شرکت آمریکایی می گذرد بی اختیار همه جزئیات را با کار کردن در ایران مقایسه می کنم. تجربه زندگی و کار من در ایران هم در یک شرکت بزرگ بوده است و هم در یک شرکت کوچک خانوادگی. 

شزکتی که این روزها توش کار میکنم هم کوچک است. گمانم بسیاری از  مشخصه های یک شرکت کوچک در ایران را دارد . اینکه بر پایه زحمت و ایده یک یا دو نفر بنا شده است. اینکه توش آدمهایی دارد که نه به دلیل توانایی هایشان که به دلیل نسبتهای فامیلی آنجا هستند. اینکه شرکت واقعا باید پول بسازد و یک منبع عظیم مالی برای روزهای مبادا پشت سرش نیست.

ولی در کنار همه اینها تفاوتهای زیادی با ایران دارد. گرچه در آمریکا هم دولت بزرگ است و بسیاری از کارها به نوعی به دولت هم مربوط است(محصوصا در ایالت کالیفرنیا)ولی به طور کلی صنایع روی پای خودشان هستند. این است که در مجموع کار در آمریکا خیلی جدی تر به نظر می رسد.  مسئولیت تو بیشتر است و در کنارش چیزی که از کارت یاد می گیری یا انجام می دهی هم بسیار بیشتر است. کار اینجا سرعتش خیلی بالاتر از ایران است و هیچ اتفاقی مجانی و بی زحمت نمی افتد و هیچ کم کاری و بی دقتی ای هم بی هزینه نیست.

گمان نمی کنم من اینجا خیلی بیشتر از ایران کار می کنم. خوشبختانه در بیشتر روزهای کاری ام در ایران با شرکتی کار کردم که توش کار جدی و پر مسئولیت و سنگین بود و کار سخت و زیاد کردن عادتم شده و برایم نه آزار دهنده که سازنده است ولی حس می کنم اینجا نتیجه دقیق کارهام را خیلی زودتر و شفاف تر می بینم. کار در ایران در هزارتوی دولت و بروکراسی و پول نفت گم می شود. وقتی خبری از اینها نباشد تو و مسولیتهات و نتایجشان بی پرده روبروی هم قرار می گیرید.

***

از وقتی یادم هست به این فکر می کردم که " اگر این یک کار هم تمام شود، من کمی سرم خلوت می شود" از همان روزهای دبیرستان گمانم. بعد کنکور. بعد کار و کلاس داستان نویسی و خانه داری و دکتر و نوشتن و خواندن و سفر و ماموریت و پذیرش و مهاجرت و درس و تحقیق و کار و نوشتن و ... اطرافیانم می گویند اینکه تو همیشه سرت شلوغ است و حتی وقت خوابیدن نداری و لیست کارهای نکرده ات در هر شرایطی از زندگی که باشی انتها ندارد و مدام داری می دوی احتمالا به خودت بر می گردد نه به شرایطت!

این روزهایم به روزهای آخر درس، تغییر خانه و شهر زندگی، کار کردن و سر و کله زدن به اداره مهاجرت و بانک و راهنمایی و رانندگی و ...می گذرد. فکر می کنم اما تا یک ماه دیگر که همه اینها تمام بشود و فقط من باشم و کار روزانه ، وقت خواهم داشت داستان بی نظیر بی همتایم را بنویسم!

/ 10 نظر / 13 بازدید
جاوید

سلام من جاوید هستم. مسئول وبلاگ رز و ریحان برای ما افتخاریه که با شما تبادل لینک داشته باشیم. لطفا اگر شمام متمایل بودید مارو با نام گلخانه ماهدشت لینک بفرمایید. موفق باشید

آسوده

چه جالب. مامان من هم همیشه به من می گه : تو که همیشه سرت شلوغه. همیشه می گی کار داری. پس این کارهای تو کی تموم می شه؟

سحر

بیصبرانه منتظر خواندن داستان بی نظیر بی همتایت هستیم.

کودک آبی

خسته نباشی[گل]

سیامک

[ناراحت]

رها

[گل]

amy

be khodet feshar nayar nemikhad az nazar hame khili khoob bashi chon khilia janbe nadaran va khoobihaye to ra joor dige tafsir mikonan

سیاوش

ما منتظر نیلوفر هستیم هیچ جا نمیریم همین جا هستیم!! ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند......

سپیده

ایشالا همه چی همونجوری بشه که تو میخوای عزیزم[تایید]

ماهان

سلام واقعا می شه کار پیدا کرد من 3 سال رفتم اومدم اما هنوز ترس دارم دنبال کار اونجا باشم