قصه ها و قصه ها و قصه ها

امسال برای اولین بار بعد از این سه سالی که در آمریکا زندگی میکنم حس کردم که با مردم این سرزمین در جشن سالیانه کریسمس همراه شدم.

برای عید شکرگزاری به رسمشان اولین بوقلمون را پختم. دوست و فامیل را دور هم جمع کردم. بعد برای شب یلدا انار و هندوانه و آش و آجیل گذاشتیم با فال حافظ .

دیروز به دعوت رئیس شرکتمان که یک آمریکایی مسیحی سرمایه دار است( این دقیقا تعریف آمریکایی بودن است) برای مراسم کریسمس رفتیم به کلیسای او. این اولین بار بود که در یک کلیسا نشسته بودم و توریست نبودم و جرئی از مراسم دعا را گوش می دادم. مثل همه تجربیات سفر و مهاجرت و زندگیم باز هم فهمیدم آدمها بیشتر از آن که از هم متفاوت باشند باهم شبیه اند.

حالا مانند همه مهاجران آمریکایی جنوب کالیفرنیا گمانم من هم همه آئیینهای فرهنگهای مختلف را جشن بگیرم. همه این آئینها و سنتها قصه های زیبایی هستند که برای زندگی شادی آفرینند ...مدامی که فراموش نکنی که همه فقط قصه اند . قصه ها همانقدر مهمند که واقعیت و گمانم امروز بیشتر از هر روز انسانیت در تعریف واقعیت دست و پا می زند ولی در همان حال بیش از هر روز هم می داند قصه ها را باید قصه دانست و شنید و لذت برد و انسانیت واقعی را توی همین قصه ها پیدا کرد. واقعیت اما همان چیزی باشد شاید که برایش نیاز داری مسولیت پذیر شوی و عقلت را به کار بیندازی

----

آقای اصغر فرهادی نازنین این روزها در شهر ما فیلم بی نظیرش را اکران کرده اند و خودش هم آمد در دانشکده سینمای دانشگاه سابق و من حیرت زده که زندگیم چه هیجان انگیز شده است که هیچ وقت در تهرانم او را از نزدیک ندیدم و حالا اینجا ...

با همکلاسیهای سابق دوباره فیلم را دیدیم و من هنوز نمی دانم واقعیت دقیقا تعریفش چیست؟

یک چیز را ولی میدانم... در راه پیدا کردن واقعیت قصه ها هستند که مهمند... و هیچ چیز خطرناک تر از قصه یک وجهی نیست. باید آنقدر قصه گفته شود آنقدر دوربین زندگی بالا و پایین و چپ و راست شود که حقیقت با همه این قصه ها شکل بگیرد. انگار که وظیفه من و تو همان قصه گفتن باشد و بس.

دوباره شروع می کنم به نوشتن ... باید توی زندگی شلوغ این روزهام دوباره برای قصه گفتن جا باز کنم... انگار این بزرگترین وظیفه انسانی نسل من باشد ...

این سخنرانی بی نظیر را گواه بگیرید: اینجا

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم مامان رايا

خوشحالم كه دوباره مي نويسي نوشته‌هات به دل ميشينه هميشه سالم و شاد باشي

بانوی معبد سوخته

سخته تو کشاکش ِ زندگی ِ شلوغ در غربت آدم بتونه وقت پیدا کنه واسه نوشتن. ولی اگه اون گوشه کنارا یه لحظه هایی پیدا کردی از دست نده.

مرداد

خیلی خوشحالم عزیزم.بنویس و بنویس. از شعر از شعور از آدما... من عاشق نوشته هاتم.

مهناز

سلام ! (با تعجب) چه خوب که بعد از این همه مدت اومدی. نمی گی ملت دلشون برای نوشته هات تنگ می شه؟! برا تحلیلایی که می کنی. یه مدت هر روز کارم این بود اول وقت کاری اول وبلاگ تو رو باز می کردم، انرژی می گرفتم و بعد روز آغاز می شد. جدی می گم. باور کن. انگار تو یه موود و احوال بودیم که انقدر با ولع دوست داشتم نوشتهات رو بخوونم. بازم دوست دارم. همیشه بنویس. از عشق بگو. موفق باشی نازنین

زهره

بعد از مدتها حس وحال نوشتنت مثل سابق شد....این طرز نوشتنت را دوست می دارم ......

ahmad

DO you have the link of where the movie is screening appreciated

فریبرز

به قول معلم کلاس سومم یا علی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

ترمه

سلام.دقیقا دیروز که پستای سالای قبلو میخوندم فکر کردم که چقدر حیف.اون سالا روز به روز یا ساعت به ساعت آینه زندگی همه ی ماها بودی.چه حیف که الان اینقدر کمه.واقعا خوشحالم از دوباره نوشتنت.همیشه شاد و راضی باشی.

تنها

آره نیلوفر جان واقعا درست میگی. برای پی بردن به واقعیت باید یک موضوع را از دید همه افراد درگیر و همه زوایا دید.

منتظر دوباره نوشتنت می مانیم . دوباره بنویس خوب بنویس زود زود بنویس عزیز