بی ترس ...

هیچ کس در محوطه استخر نیست. من هستم و آب آرام و آسمان ابری شنبه صبح شهر. دور تا دور استخر را آپارتمانهای مجتمع گرفته با درختهای نخل بلند که در آب و هوای جنوب کالیفرنیا زیاد پیدا می شوند. مجتمع ۴ طبقه که هنوز بعد از یک هفته توش گم می شوم. من هستم و لیوان نسکافه و شیر صبحگاهیم و سکوت. روی صندلی حصیری نشسته ام و سکوت را گوش می کنم. نسکافه را بو می کشم و به آب خیره می شوم.

حس می کنم ذرات وجودم، دانه دانه رها می شود. انگار جدا بشود. انگار آرامش این لحظه نیرویی را از روی بدنم برداشته باشد و حالا وجودم بی خیال و رها با دنیا یکی بشود.

انگار این من نیستم که نفس می کشد. ذرات هوا در من حرکت می کند...من؟

سه ماه گذشته  ام همه اش تو بوده ای ....بین من و او حیران بودم ام انگار ....حالا انگار داری من و ذرات وجودم را در خودت حل می کنی... می دانی از حل شدن نمی ترسم؟

این روزها زیاد می گویم: " ببین با من چه کرده ای؟" زیاد می گویمش با لبخند و بی ترس.

لیوان نسکافه را می گذارم روی زمین پاهام را جمع می کنم توی شکمم و دستهام را می گذارم زیر چانه ام . با انگشتهای وسطیم پلک پایینم را لمس می کنم.

من زند ه ام! باورت هست؟

من نمی ترسم ! باورم هست ...

 

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اردشیر بابکان

درود بر شما اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره ابزار گزینش درست انسان از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز

خرزو خان

ای بابا ای بابا اینقدر پز دادی که ما دپرس شدیم

mj

سلام.خوبی.وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن[قلب]

ززهراا

میام وبلاگت رو میخونم و می خونم و باز هم میخونم و حتی وقتایی که بعد یه مدتی میام این جریان همیشه زنده ای که توی نوشته هات میبینم ذره ای کم رنگ نمیشه ممنون ازت به خاطر تجربه ی این طور زندگی زیبایی که هیچ وقت نخواهم داشتش :) همیشه بنویس..همیشه...

سمیرا

سلام دوستم. ما تصمیم به برگزاری یک شو سوآپ گرفتیم. خوشحال میشیم شما هم شرکت کنید. جهت اطلاعات بیشتر به من ایمیل بزنید. ممنون

صورتی

سلام نیلوفر جان.کجایی؟ چرا نمی نئیسی؟دلمون تنگ شد!

amy

pls write

فاطمه

سلام . چرا نمی نویسی؟ امیدوارم در هر حال خوب باشی و مثل همیشه سرزنده.

جولیت

چرا نمی نویسی چشمام به صفحه کامپیوتر خشک شد