ده سال- پلکها- عاشقی

زندگی ده ساله آمریکایی

در این سرزمین مدام باید یادت نرود در کنار همه زندگی شلوغی که داری جواب این سوال در ذهنت شکل بگیرد. مثل یک پازل بزرگ با قطعات خیلی ریز که انگار همه روزها و شبهات را به کنار هم گذاشتن قطعات ریزش می گذرانی. انگار همه دنیای اطرافت مدام ازت می پرسند: خودت را در ده سال آینده کجا می بینی؟

گمانم این کلیشه ای ترین سوال مصاحبه های شغلی پایه و اساس زندگی آمریکایی را تشکیل می دهد. همان که مدام یادآوریت می کند که باید به کدام سمت تلاش کنی.

مهم این نیست که جوابت به این سوال چیست. حتی مهم هم نیست که چقدر به آن نقطه نزدیک باشی. مهم این است انگار که مدام بپرسیش. مدام جوابش را توی ذهنت شکل دهی. و اگر کمی دقیق شوی تنها راه چیدن قطعات این پازل ده ساله مداوم امید است. تو تنها با امید می توانی مدام از خودت سوال کنی ده سال آینده کجای این دنیا خواهی بود. انسان بی امید - انسان بی هدف ده ساله - انگار هیچ جایی در این سرزمین ندارد.

____

دیشب خوابت را دیدم. خواب چشمهایت را دیدم.نگاهم می کردند.دست کشیدم روی پلکهات.  چشمهام را باز کردم. نیمه شب بود و تنها خوابیده بودم توی اتاق و بوی باران می آمد. تا صبح فکر می کردم یادم مانده به اندازه کافی روی پکلهات دست بکشم؟.... می دانی .... وقتی نیستی دلتنگ پلکهایت می شوم...

_________

این روزها دوست ندارم فلسفه بخوانم. حتی دوست ندارم از عدالت هم بخوانم. این روزها دوست ندارم به عدالت فکر کنم. انگار برگشته باشم به روزهای 19 ساللگی. شبهای بی خوابی تا صبح و فکر کردن به طبیعت.فکر کردن به یک غنچه گل فرض کن که بی جهت باز می شود و بعد پژمرده. فکر کردن به ابرها و گنجشکها و حرکت با سرعت نور و آن لحظه تشکیل نطفه انسان و وقتی قلب می زند و وقتی اتمها اینقدر کوچکند و ستاره ها آنقدر بزرگ.همه فکرهام اما به تو می رسد. لبخند می زنم. گمان نمی کنم هیج کدام از فیلسوفهای بزرگ دنیا یا دانشمندان و فیزیکدانان عاشق بوده باشند هرگز....

/ 8 نظر / 24 بازدید
روشنک

میگم اینکه خیلی خوبه.بهتر از اینه که اینجا آدما در خوش بینانه ترین حالت یک برنامه نهایتا یکی دو ساله دارن و بعدش را کلا میسپرن دست خدا[نیشخند] این قسمت را باهات موافق نیستم.چطور ممکنه عاشق نباشی ولی بشینی ساعتها پروسه گل دادن غنچه ها و میوه درختها را تحت نظر بگیری و بررسی کنی یا چه جوری میشه عاشق نباشی ولی ساعتها به آسمون تاریک چشم بدوزی و حرکت ستاره ها و سیاره ها را بررسی کنی و تحت نظر داشته باشی...اتفاقا به نظر من فیلسوفا و دانشمندا جزو گروه های بازمانده از عاشقای واقعی هستن[لبخند]

ناناز

نیلوفر نظرت در مورد کتاب جدید بازارهای تهران چیه؟ قشنگه به نظرم میشه نقدش کنی؟

محمد

سلام میگم علم بهتر است یا فلسفه[نیشخند]-تا به حال در تاریخ یک مهندس فیلسوف داشته ایم؟![عینک]

مریم

سلام نیلوفر عزیز از دیدن نوشته ات خوشحال شدم.این پستت حس دلتنگی را به من منتقل کرد. وقتی آدم وابسته یا دلبسته کسیه گاهی بودنش انگیزه قوی برای انجام هر کاریه و نبودنش اینقدر دلتنگت میکنه که در کنار لحظه های واقعی یه دنیای مجازی هم تو ذهنت داری که شامل بودنشه.... به فکر افتادم که این سوال آمریکاییها را از خودم بپرسم.[گل]

محمدامین

سلام.داشتم نام نامزدم رو تو نت سرچ میکردم که به وبلاگت برخوردم.6ساله داری اینجا مطلب میذاری واقعا محشره.

امیر

سلام نیلوفر خانوم، مدتی هست که به وبلاگتون سر میزنم، بعضی از پست های قدیمیتون رو هم خوندم ، یه جا هم به ما انسانی ها خندیده بودید! اشکال نداره... شما ریاضی ها همیشه با ما مشکل داشتید! راستش این پستتون چقدر شبیه حال و هوای این روزهای منه، شما اونجا من اینجا اما حال و هوا یکسان... این بیت هم از خودمه تقدیم به شما: روزی بسرآید هنگامه ی غصه ترسم که بدان روز طاقت بسرآید موفق و سلامت باشید...

انا

دست کشیدن روی پلکها و سیر نشدن تعبیر خوبی بود

حسین

مگو كه باغ كجا رفت وآشيانه چه شد مگو ترانه سرايان چه شد ، ترانه چه شد مــگو كه مـردم عاشق چرا سفر كردند مــگو كه زمـزمه هاي تر شبانه چه شد مـپرس ازســخن كوچ كـــوچ شام سفر مگو عروس شفق هاي اين كرانه چه شد بيـــا بـــه بــال زدن هـــــاي زاغ هامنـــگر مگو پـــرندة رنگــين رودخانه چه شد مگو چه رفت به اندام اين ولايت سوگ مگو كه لطف هواي بهار خانه چه شد