شیرها و آدمها

تا به امروز یک شیر واقعی ندیده بودم. یعنی احتمالا در آن باغ وحش باغ ارم یکی دو تایی شیر دیده بودم ولی آنقدر ها واقعی نبود. گمانم باغ وحش و قفس و اینها فرقی با فیلم و تلویزیون ندارد آنقدر ها.

ماجرا از این قرار بود که من و خانوم م -همسایه کنونی و دوست قدیمی- هر دو تا ساعت 7 و نیم عصر بعد از یک کار سنگین روزانه رفتیم در پارک جنگلی روبروی خانه پیاده روی کنیم.  البته اگر دخترک کوچولوی خانوم م را که هنوز چند ماهی مانده پایش را به این دنیا بگذارد هم حساب می کردیم سه نفر می شدیم.

درست روبروی مجتمع آپارتمانی ما یک پارک جنگلی هست با چند تا دریاچه خیلی زیبا که پر از مسیرهای خلوت برای پیاده روی است. خانه ما درست وسط شهر ارواین است و بعد از این پارک دانشگاه شهر قرار دارد این است که ما وقتی در ورودی پارک همان روز اولی که آمده بودیم پیاده روی خواندیم که اینجا شیر کوهی و شیر جنگلی هم شاید داشته باشد خندیده بودیم و بی خیال شده بودیم.

حالا شما من و خانوم م و دخترک توی شکمش را در نظر بگیرید که شاد و خندان در حال بلند بلند حرف زدن و خندیدن دارند وسط درختها توی راه از پیش تعیین شده و سنگ فرش شده جنگل راه می روند و بعد یک دقعه یک شیر کوهی بزرگ جلویشان سبز می شود. 

ما مثل دو تا آدم که هیچ نترسیده اند بی حرکت ایستادیم در حالی که ضربان قلبمان تند و محکم شده بود. ما نگاهش کردیم و او هم نگاهمان کرد. گمانم پنج دقیقه ای همین طور ایستاده بودیم. فکر می کردم اگر حمله کند احتمالا چه کاری از من بر می آىد. بعد سر حساب شدم که دقیقا هیج جیز و این خیلی تر سناک بود.عمیق نگاهمان کرد بعد راهش را کشید و رفت. ما همان طور آرام عقب عقب قدم برداشتیم.....

وقتی به خیابان رسیدیم فوری را مسئولین پارک تماس گرفتیم و در جریانشان گذاشتیم.

ولی از همان لحظه به بغد من می کتم با همه پیشرفتهایی که علم داشته است هنوز من در برابر طبیعت بی اندازه کوچک و ضربه پذیرم ....

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
delaram

in chandomin bareh ke inja shire koohi mibinan.. parsal ham hamin moghae kesi dideh bood.... vlai man midoonam ke agheh bebbinam sekteh mikonam.. vaghen bayad khyli shokr konin ke etefaghi nioftda....... inja ke hameh chiz mibini az karkaso o oghab gerefteh ta koyoti o shir o mar..vali az harchi besheh gozasht az in shiro o mar .... vay man vahshat mikoan.. emrooz tamoom modatbe to o oon shire fekr mikardam.......v

ژکوند

سلام. من بیشتر از 2 ساله که وبلاگ می نویسم ولی هنوز یاد نگرفتم چه طور دیگران را به خواندنشان دعوت کنم. خوشحال می شوم وقت داشتید سری به خانه من بزنید. متشکرم

فریده

وای کاش منم بودم ومیدیدم[گل][گل][گل]

sasan

سلام وباز هم من يك سال پيش

سحر(ص)

خودت و خانوم م. و اون کوچولوی توراهیش رو از پشت اینهمه کوه و دریای و شهری که بینمون فاصله است، می بوسم

....

دفتر دلتان را ورق زدم زيبا بود در صورت لزوم مرا با نام "حرير در حريق" لينك كنيد سپاسگزار [گل]

مهندس مکانیک

من امشب برای اولین بار بود که وبلاگ شما را دیدم از طریق سرچ بی ربط گوگل به صفحه آرشیوی شهریور 88 شما بطور اتفاقی آمدم. اما نگرش شما بقدری عالمانه بود که چندین ساعت جلوی کامپیوتر مشغول شدم به خواندن تمام صفحات آرشیوی. و اکنون 4 صبح است و من هم که عینکی هستم خیلی چشمم ضعیف شد. حقیقتا که iq بالای 150 دارید که این چنین عالی می نویسید. موفق باشید.

نیلو

سلام اگه دوست داری منو با اسم نیلوفر لینک کن.خبرشو بهم بده

زهره

من هم به طور اتفاقی به وبلاگ شمارسیدم .خیلی برام جالب بود که گاهی یکی در این دنیای بزرگ مطالبی می نویسه وتو فکر می کنی چقدر یک نفر می تونه مثل خودت باشه که انگار داره از وجود خودت می نویسه .من هم عاشق داستان زندگی های واقعی هستم .وهمیشه وقتی بعضیارو می بینم دوست دارم ببینم تا حال عاشق شدند یا نه ...در ضمن جالبه که هم رشته هم هستیم .این روزها با خواندن آرشیوت گاهی شاد میشم وگاهی دلم فشرده می شود.شادوپویا باشیددوستم ....

آتوسا

ای داد چه ترسناک و بعدش جالب !