هر چقدر به گلو درد و تب اهمیت ندادم بیشتر خودش را برایم لوس کرد تا اینکه مجبور شدم دیروز ظهر از شرکت بیرون بیایم و امروز را هم خانه بمانم.... گمانم بعد از این ماهها دویدن بدنم نیاز به اینهمه خوابیدن داشت ... به اینکه یک روز کامل را دقیقا هیچ کاری نکنم . گمانم در روزهای زندگیم از این روزها کم بوده اند.

گاهی زندگی آنقدر شلوغ و درهم می شود که نیاز داری دقایقی آرام کنی نفسهات را آرام کنی حتی... ببینی کجای این جهان ایستاده ای... این روزها مدام به خودم یادآوری می کنم که مهم نیست چقدر سرت شلوغ است یا چقدر مسئولیت روی دوشت. باید همه رابا صبر و حوصله و برنامه ریزی دانه دانه انجامشان بدهی. غیر از این باشد اصولا لذتشان را نمی بری...اصلا انگار شدنی هم نیست ...

****

دارم برای اولین بار زندگی در یک شهر کوچک آرام را تجربه می کنم. با خیابانهای پهن و خلوت و بی ترافیک . شهری که از ساعت ٧ شب به بعد توش کلا خبری نیست ...قبل از این همه دوستانم می گفتند زندگی در این شهر کوچک خسته ات خواهد کرد. تویی که دختر شهری... تهران و شلوغیهاش بعد لس آنجلس و آنهمه درهم و برهمیش... درست نمی دانم بعدها چطور خواهد شد ... ولی دارم به شهر کوچک عادت می کنم...آرامشش و اینکه زندگی آنقدرها تند و سریع نیست ...

/ 6 نظر / 12 بازدید
کودک آبی

شهر من هم کوچک است و پر از آرامش دوستش می داری مطمین باش استراحت کن بانو

مريم مامان رايا

cيبا و دلنشين مثل هميشه شاد باشي

مريم مامان رايا

زيبا

دلاام

عادت میکنی به این شهر آروم .. اینقدر که دیگه شلوغی زیاد خسته ات میکند.. امیدوارم که بزودی بهتر شی....

شادی

روزهای خوبت رو دوست دارم مثل همیشه پر انرژی و زیبایی [گل][لبخند]

سحر

شاید به قول خودت بعد از آنهمه شلوغی و پیچیدگی زندگی در شهرهای بزرگف آرامش زندگی در این شهر کوچک برایت لازم باشد. امیدوارم زودتر خوب شوی و از آرامش شهر جدید محل زندگیت لذت ببری.