پرواز

نشسته ام در بالکن و شیر نسکافه عصرگاهی می خورم، کتاب می خوانم ،اینترنت گردی می کنم، کار می کنم و موسیقی گوش می کنم. همه با هم. اگر فکر می کنید شدنی نیست کاملا در اشتباهید. گمانم همه آن روزهای رمان خواندن از توی جامیزی مدرسه سر کلاسهای فیزیک و تاریخ و نامه رد و بدل کردن با دوستان برای این روزها خوب آماده ام کرده است .

در حقیقت اما نه کتاب می خوانم نه اینترنت گردی می کنم و نه موسیقی گوش می کنم... فکر می کنم.

دارم به همه آن لحظاتی فکر می کنم در زندگی که جایی نشسته بودم با یک لیوان قهوه یا چای و کتاب و فکر می کردم... به هتل هایت خزر روی پل روبروی دریا... به صف سینما استقلال درمیدان ولی عصر...به کافی شاپ آرین در روزهای دانشجویی... به مبل چرمی سفید روبروی تلویزیون خانه قدیم در یک بعد الظهر پنجشنبه ... به پنجره هواپیما و ابرها... به استارباکس دم دانشگاه ... به همه لحظه های تنهایی من و فکر هام...

انگار در این لحظه ناب است که درک می کنم چقدر دوستشان دارم... این تنهایی های من را با خودم. این فکرها که زمان و مکان ندارد.

می دانی...زندگی عمیقا درباره عشق است. ولی کیست که عشق را بشناسد؟ گاهی اما عده ای عشق را فکر می کنند. عشق به بودن را و عشق به دیگری را به انسانها... بعد در خودشان و احساساتشان حیران می شوند و این می شود فکر کردن...

امروز دارم فکر می کنم به اینکه خوشحالم ... به اینکه دقیقا دلیل خوشحالیم چیست ... به این فکر می کنم که چطور است که هراسی از ناپایداری خوشحالی ندارم ... خوب می دانم روزگار خواهد چرخید همانطور که تا به امروز چرخیده و روزهای خوشحالی گاهی غم بار می شود ... می دانم و بهشان فکر می کنم ولی بی هراس و باز به این بی هراسی فکر می کنم و حیرت می کنم و انگار پایه همه فکر کردنهای همین حیرت است.

یادم هست یک نویسنده جوان آلمانی داستانی داشت به اسم "فکر و خیال" داستان درباره جنگ بود ولی معلوم نبود کدام جنگ داستان گاهی در آفریقا بود گاهی در آمریکا و گاهی در اروپا و یا مکزیک حتی... زمانش گاهی صد سال پیش بود گاهی امروز و گاهی فردا... یادم هست استادم می گفت چه چیز به جز فکر و خیال چنان بی پروا و قدرتمند است؟ چنین سریع و عمیق ... ماشین زمان است و پر سرعت ترین سفینه.

یک هواپیما از روبرویم می گذرد. خانه ام تا فرودگاه اورنج کانتی فاصله چندانی ندارد. بهش لبخند می زنم. حس می کنم سریع تر از او در پروازم ...

/ 8 نظر / 8 بازدید
محمد

سلاممممممممممممم یه چند روز نبودم چقدر آپ کردید!!! منم خیلی اوقات یه کتاب می گیرم دستم/موسیقی هم گوش می دم ولی دارم فکر می کنم البته به مشکلاتم[نیشخند] موفق باشید

جولیت

متن زیبایت تکانم داد من هم بارها در حین انجام کاری ناگهان متوجه شدم که بر بال فکر و خیال در پروازم راستی من هم سر درس فیزیک وریاضی رمان می خواندم حتی انجیل هنوز متن آن کتابها یادم است انگار چنان عمیق خواندمشان که برصفحه خاطرم نقش بسته اند شاید چون آن روزها روزهای بی دغدغه ای بود

نیک‌ناز

نمی‌دونم از چه نظر، اما شبیه هستیم.

ایرمان

زندگی یک تنهایی عاشقانه هست! همیشه عالی نوشتی و این بار هم هم چنین!

ترمه

چطور است که هراسی از ناپایداری خوشحالی ندارم ... خوب می دانم روزگار خواهد چرخید همانطور که تا به امروز چرخیده و روزهای......... خیلی زیبا بود.

منصوره

این نوشته رو دوست داشتم و سایر نوشته هاتون رو هم ... بهم ارامش لذت بخشی دادند ، با این حال من به شدت و همیشه در هراسم از ناپایداری شادیهام ، اونقدر که طعم خوش لحظه های شادمانی رو هم تلخ می چشم ... حتما برای رسیدن به این حسی که ازش نوشتید به بلوغ بیشتری نیاز دارم ...

عباسي

سلام عزيزم تبريك ميگم وب قشنگي داري اگه موافقي تبادل لينك كنيمخجالت

شیرین

سلام عزیزم. خوبی؟ چقدر دلم برای نوشته هات تنگ شده بود. [ماچ]