ساعت نه و نیم جمعه شب بود. خسته و کثیف و کمی ژولیده از‍ تپه ها بالا می آمدم که چراغ بنزین ماشین روشن شد. یادم آمد که گرچه فردا شنبه و روز تعطیل است ولی باید صبح زود سرکار باشم و بهتر است همین الان بنزین بزنم. قبل از رسیدن به خروجی ای که به سمت خانه بالا می رود یک مرکز خرید کوچک هست با یکی دو تا رستوران و سوپرمارکت و یک پمپ بنزین. به قیمت روی تابلوی بنزین نگاه کردم و مثل همیشه سرم را تکان دادم. از روزی که وارد آمریکا شدم بنزین گالنی ( هر گالن نزدیک ۳.۷ لیتر است) دو دلار گران تر شده است. همانطور که در قیمت بنزین و کار فردا و خستگی شبانه غرق بودم ماشین را کنار پمپ پارک کردم و پیاده شدم. گمانم خودم حواسم نبود که چه قیافه عبوسی گرفته ام که پیرمرد بلند گفت: روزت چطور بوده؟! سرم را بلند کردم. لباس کار پمپ بنزین تنش بود. قدش کوتاه بود با موهای کم پشت سفید. هفتادو چند ساله به نظر می آید. صورتش پر از لبخند بود. 

جواب دادم : مرسی. بد نبوده. بعد خندیدم و اضافه کردم: فقط خیلی خسته ام. پیرمرد جلوتر آمد و گفت: از سرکار می آیی؟ از لهجه اش معلوم بود ایرانی است. برای جنوب کالیفرنیا البته این خیلی عادی است. من اما به انگلیسی ادامه دادم: بله . فکرش را بکنید! ساعت نه و نیم جمعه! صبح ساعت ۶ و نیم از خانه بیرون آمده ام. فردا هم باید کار کنم. پیرمرد خندید و گفت : ایرانی هستی دیگه؟! گفتم بله! بعد به فارسی ادامه داد: دخترم خسته نباشی. جوانی دیگر. باید کار کنی. خدا را شکر کن سالمی جوانی و کار داری. گفتم بله حق باشماست.

پیرمد گفت : ولی یادت باشد یکشنبه را کار نکنی. مال استراحت است. بعد با خنده اضافه کرد: یک شنبه ها هرگز! خندیدم. گفت میدانی یک فیلم به این اسم هست؟ گفتم بله همان فیلم یونانی را می گویید؟! با چشم‌های خندان گردشده گفت: دیدیش؟! گفتم بله ملینا مرکوری. مال دوران مکارتیسم!

جلوتر آمد و گفت : عجب! بعد مکث کرد و گفت خوش باشی دخترم. و رفت به سمت سوپرمارکت کوچک کنار پمپ بنزین. بعد همانطور که پشتش به من بود بلند گفت: یکشنه ها هرگز!*

**********

بسیار بسیار خوشحال و هیجان زده ام! نوشتمش که ثبت شود!

********

آقای الف گرسنه و خسته بعد از یک روز کاری بسیار پراسترس ۱۱ ساعته درحالی که نرسیده بود ناهار هم بخورد دقیقا سه ساعت با من در فروشگاه چرخید تا من لباس بخرم. گمانم در تاریخ حرکتهای جوانمردانه باید ثبتش کرد!

 

 

 

/ 10 نظر / 25 بازدید
kassensysteme

سه ساعت تو فروشگاه چرخیدی؟ دمت گرم. من همون دم در لباسمو انتخاب می کنم

milad

:)) ثبت شد

یه دوست

اه ... چند وقتی است چشمانم در انتظار هموطن و دوستی است که نگاهش پر از امید و انرژی باشه ... نگاه ها بی انرژی و بی محبت شده ...

نسیم

چرا باید شنبه ها هم کار کنی؟ مگه شنبه یکشنبه ها آمریکا تعطیل نیست؟

نیلوفر

می شه شیرینیش رو حس کرد... هم شیرینی دیدن اون پیرمرد و هم خریدن لباس به همراه آقای الف... حالا هر چقدرم که طول بکشه، کشیده

Mitra

ye link be filme bezar khale niloufar!

Mitra

ye link be filme bezar khale niloufar!

مرداد

نیلوفر جان تو نوشته های قدیمت می گفتی اصلا حوصله دور زدی زیادی واسه خرید لباس رو نداری؟ حالا حتما بودن با آقای الف دلیل واقعی اون سه ساعت دور زدنه بوده.

تینا

سلام آپ کنید خانم ! کمی فعال تر از این حرفها باشید[لبخند]

مرداد

نیلوفر جون باز که رفتی.... نمی نویسی....چقدر ما بیایم این صفحه رو باز کنیم ببینیم نوشته :"ساعت نه و نیم جمعه شب بود"....اگه خبرای خوب دلیل غیبتته که حالا ایراد نداره. عذرت موجهه عزیزم.هر جا هستی شاد باشی.